در اپیزود قبلی، به مفهوم «تکامل فرهنگی» پرداختیم و دیدیم که چگونه فرهنگ، در کنار ژنها، بهعنوان نوعی میراث دوم، نقشی اساسی در بقای انسان ایفا میکند. همچنین بیان کردیم که ذهن انسان نه صرفاً گیرندهای منفعل، بلکه جویندهای راهبردی است که از دیگران میآموزد، اطلاعات را میسنجد و آنچه را کارآمدتر است، انتخاب میکند. همین سازوکارهای یادگیری فرهنگی و جهتگیریهای ذهنی، پایهی انتقال باورها و روایتهاییاند که در جوامع انسانی ریشه میدوانند. اکنون در ادامهی همان بحث، قصد داریم بدانیم این سازوکارها چگونه بر شکلگیری و تداوم باورهای دینی اثر میگذارند و چرا برخی خدایان در ذهن و فرهنگ بشر ماندگار میشوند؛ در حالی که برخی دیگر تنها در حد افسانه باقی میمانند. اکنون به فصل تازهای با عنوان «ایمان در بستر خود» میرسیم. در این فصل از کتاب، قصد دارم به این پرسش پاسخ دهم که چرا انسانها به برخی خدایان باور دارند، اما در برابر خدایان دیگر بیباور میمانند. پرسش اصلی من این است که چگونه بعضی عاملان فراطبیعی به شهرتی فراگیر میرسند و در همهجا شناخته میشوند، اما تنها بهعنوان پدیدههایی تخیلی یا افسانهای تلقی میگردند؛ در حالی که گروهی دیگر از خدایان در دورهای از تاریخ موضوع پرستش جوامع گستردهای بودهاند، اما امروز صرفاً نمونههایی برای مطالعات اسطورهشناسی به شمار میآیند. برای توضیح این موضوع، به تجربهای آشنا در دوران کودکیام اشاره میکنم: باور به «پری دندان». در سالهای ابتدایی، چنین میپنداشتم که با افتادن هر دندان شیری، موجودی جادویی به نام پری دندان شبانه آن را با خود میبرد و در عوض پولی به جای آن میگذارد. مشتاقانه این روایت را باور میکردم و منتظر هدیهی پری دندان میماندم. اما در روند رشد، با شواهدی روبهرو شدم که نشان میداد چنین موجودی وجود ندارد و تنها بخشی از یک داستان کودکانه است. به همین دلیل، این باور به تدریج رنگ باخت و جای خود را به بیباوری داد.اگر دو اپیزود قبلی را به خاطر آورید، یکی از این اپیزودها به «علوم شناختی دین» اختصاص داشت و دیگری به «تکامل فرهنگی». حال اگر از این دو رویکرد بپرسیم «چرا برخی موجودات ماوراءطبیعی مورد پرستش قرار گرفتهاند، در حالی که برخی دیگر تنها افسانه یا داستانی خیالی تلقی شدهاند یا حتی ناشناخته باقی ماندهاند»، احتمالاً پاسخهای متفاوتی خواهیم شنید. در این اپیزود تلاش میکنیم این پرسش را از زاویههای گوناگون بررسی کنیم. برای آغاز بحث، چهار موجود ماوراءطبیعی را در نظر بگیرید: میکیماوس، بابانوئل، زئوس و یهوه. میکیماوس همان شخصیت کارتونی مشهور است؛ بابانوئل همان شخصیت شناختهشدهی فرهنگ غربی؛ زئوس خدای اساطیر یونان و یهوه خدای یهودیان در کتاب عهد قدیم. هر چهار نمونه در دستهی عاملان ماوراءطبیعی قرار میگیرند. با این حال، هیچیک از ما باور نداریم که آنان موجوداتی واقعی یا فیزیکی باشند. به بیان دیگر، این کاراکترها در سطح فرهنگ و روایت حضور دارند، اما کسی به وجود عینی آنها باور ندارد. نکتهی مهم این است که همهی این موجودات در حدی «ضدشهودیِ حداقلی»اند. همانطور که پیشتر اشاره شد، موجودات ضدشهودیِ حداقلی تا حد زیادی با روانشناسی انسان شباهت دارند، اما در برخی ویژگیها با شهودهای معمول ما ناسازگارند. همین تفاوت باعث میشود بهیادماندنی باشند، ذهن را درگیر کنند و توجه طبیعی ما را جلب نمایند. اگر دوباره به مباحث اپیزود «تکامل فرهنگی» برگردیم، میبینیم هر چهار نمونهای که ذکر شد، از نظر «جهتگیریهای محتوایی» مواد خام بسیار مناسبی برای یادگیری اجتماعی فراهم میکنند؛ یعنی ویژگیهای محتوایی آنها با گرایشهای ذهنی و فرهنگی انسان همخوان است و همین امر موجب میشود بهراحتی در حافظه ثبت شوند و در روند انتقال فرهنگی باقی بمانند. از این رو میتوان گفت این موجودات از نظر محتوایی «مرغوب» و مستعد تداوم فرهنگیاند.اگر به جهتگیریهای محتوایی بازگردیم، میبینیم که تا حدی میتوانند توضیح دهند چرا برخی از این شخصیتها موفقیت فرهنگی قابل توجهی یافتهاند. برای نمونه، خاصیت « ضدشهودیِ حداقلی» موجب جذابیت میشود؛ مانند درخت سخنگو که با داشتن ویژگیای خلاف انتظار، ذهن را به خود مشغول میکند. این ویژگی تا حد زیادی توانسته ماندگاری و انتقال چنین مفاهیمی را توضیح دهد. با وجود این، نسبت به هر یک از این موجودات ماوراءطبیعی، باورهای متفاوتی شکل گرفته است. به عنوان نمونه میکیماوس، شخصیتی کارتونی است که ما آن را تخیلی میدانیم و محصول قوهی تخیل فردی است که داستانی خلق کرده است. در مورد بابانوئل، دلبستگی، شور و احساسات بیشتری به ویژه در میان کودکان دیده میشود. حتی میتوان گفت نوعی مناسک پیرامون او شکل گرفته است، اما در بزرگسالان چنین شور و باور عمیقی نسبت به او وجود ندارد.زئوس نیز از جمله نمونههایی است که در گذشته مرکز پرستش بوده است. او خدای مورد پرستش بسیاری از جوامع باستانی بود، اما امروزه حضورش محدود به کلاسهای تاریخ یا اسطورهشناسی است و تنها بهعنوان موضوعی برای مطالعه و روایت باقی مانده است. در نهایت، به یهوه میرسیم؛ موجودی که باور به او گستردهترین و پایدارترین نمونه در تاریخ است. یهوه به عنوان خدای یهودیان و سپس در سایر سنتهای ابراهیمی، موضوع پرستش قرار گرفته و میتوان گفت بیش از هر شخصیت ماوراءطبیعی دیگر، باورهای دینی به او اختصاص یافته است. اکنون پرسش اصلی این است: چرا برای این چهار موجود ماوراءطبیعی، چهار نوع نگاه، چهار شیوهی مواجهه و در نهایت چهار سرنوشت کاملاً متفاوت رقم خورده است؟در مورد میکیماوس، هیچکس به وجود واقعی او باور ندارد. با این حال، او ویژگیهایی دارد که میتوانند زمینهساز تبدیل شدنش به یک موجود خداگونه در بستر دینی باشند. با وجود این، هرگز به چنین جایگاهی نرسیده و همچنان صرفاً بهعنوان یک شخصیت خیالی شناخته میشود. دانشمندان علوم شناختی در تحلیل این موضوع میگویند: درست است، میکیماوس برخی از شرایط لازم را دارد؛ برای مثال، ویژگی « ضدشهودیِ حداقلی» که یکی از پیششرطهای مهم است، در او دیده میشود. اما این ویژگی بهتنهایی کافی نیست. در واقع، علاوه بر شرایط لازم، وجود عوامل دیگری هم ضروری است؛ عواملی که مرز میان یک شخصیت خیالی و یک خدای واقعیِ مورد پرستش را مشخص میسازند. در ادامه به بابانوئل میپردازیم تا تفاوتهایی را که از منظر «جهتگیریهای محتوایی» وجود دارد، بهتر درک کنیم. این تفاوتها همان عواملیاند که یک شخصیت را از سطح صرفاً خیالی و فانتزی فراتر میبرند و او را به مرز شخصیتی خداگونه نزدیک میسازند. در این بخش، از دیدگاه علوم شناختی و با تکیه بر مفهوم جهتگیریهای محتوایی، تلاش میکنیم این خط تمایز را روشنتر بررسی کنیم.جاستین برت، یکی از پیشگامان علوم شناختی دین، در مقالهای با عنوان «چرا بابانوئل خدا نیست» به این نکته میپردازد که برخی موجودات ماوراءطبیعی از بسیاری جهات به ویژگیهای خدایی نزدیک میشوند، اما فاقد محتوای کامل و ضروری برای برانگیختن باور جدی در میان افراد میباشند. او توضیح میدهد که برای آنکه یک عامل ماوراءطبیعی از سطح یک شخصیت فانتزی فراتر رود و به جایگاهی خداگونه برسد، باید دستکم پنج ویژگی اساسی داشته باشد. این پنج ویژگی همان مرز میان یک موجود خیالی و یک خدای قابل پرستش را تعیین میکنند. ویژگی نخست همان « ضدشهودیِ حداقلی» است. به این معنا که عامل ماوراءطبیعی تنها تعداد محدودی از پیشفرضهای هستیشناختی ما را نقض کند؛ یعنی چیزی باشد که با تجربهی عادی ما ناسازگار است، اما نه آنقدر که درک آن ناممکن شود. ویژگی دوم این است که این موجودات خداگونه باید «عاملانی قصدمند» باشند؛ به این معنا که موجودی دارای نیت، اختیار و هدف باشد. برای روشنتر شدن موضوع، فرض کنید سنگی روی ماه به آرامی میچرخد. این پدیده شاید ضدشهودیِ حداقلی به نظر برسد، اما چون هیچ قصد یا نیتی ندارد، نمیتواند جایگاهی خدایی بیابد. یعنی صرفِ عجیب بودن کافی نیست؛ قصدمندی و نیت، شرطی ضروری است. ویژگی سوم آن است که شخصیت باید توانایی پردازش و توجه به اطلاعات مهم را داشته باشد. فرض کنید همان سنگ بتواند اعداد پی را تا بینهایت بشمارد یا حتی سخن بگوید. این ویژگی شاید جالب باشد، اما برای برانگیختن باور دینی کافی نیست. موجودی موفقتر خواهد بود که بتواند به موضوعاتی توجه کند که برای انسان حیاتیاند؛ مانند امنیت، غذا یا بقای زندگی. یعنی قادر باشد اطلاعات معنادار را درک کند و به آن واکنش نشان دهد. چهارمین ویژگی این است که عامل ماوراءطبیعی باید توانایی تعامل و اثرگذاری بر جهان را داشته باشد. آنچه باور و تعهد به خدایان را تقویت میکند، همین قابلیت اثرگذاری است. موجود خداگونه نهتنها اطلاعات مهم را درک میکند، بلکه میتواند در زندگی فرد یا محیط او دخالت کند و تغییر ایجاد نماید. ترکیب این دو ویژگی، یعنی توانایی پردازش اطلاعات مهم و توانایی اثرگذاری، موجودی را پدید میآورد که از نگاه انسان «دارای عاملیت» و شایستهی پرستش است. نهایتاً، ویژگی پنجم آن است که موجود خداگونه نوعی مناسک یا رفتارهای مشخص را از پیروان خود طلب کند. حتی اگر موجودی همهی شرایط پیشین را داشته باشد، اما هیچ گونه تعهدی از سوی پیروان برنیانگیزد، از نظر محتوایی جذابیت چندانی نخواهد داشت. خدایان موفق آنهاییاند که پیروانشان را به سوی خود فرا میخوانند، بازخورد میگیرند و نوعی تعامل دوطرفه ایجاد میکنند. همین مناسک و رجوع مداوم است که انگیزه و تعهد پیروان را تقویت میکند.از نگاه دانشمندان علوم شناختی، یک شخصیت لازم نیست تمام این پنج ویژگی را بهطور کامل داشته باشد تا به شکل یک خدا یا موجود خداگونه درک شود. با این حال، هرچه تعداد بیشتری از این ویژگیها در او دیده شود، احتمال موفقیت فرهنگی و پذیرش آن بیشتر خواهد بود. به بیان دیگر هرچه این ویژگیها در کنار هم جمع شوند، کاراکتر در سطح ذهنی و فرهنگی راحتتر پذیرفته میشود و ماندگاری بیشتری پیدا میکند. جاستین برت در مقالهی خود توضیح میدهد که بابانوئل تقریباً به مرز تبدیل شدن به یک موجود خداگونه رسیده است. او مینویسد بابانوئل بسیاری از ویژگیهای پنجگانهی یادشده را داراست: قصدمندی و آگاهی دارد، ویژگی « ضدشهودیِ حداقلی» در او دیده میشود، بهطور نمادین میتواند در آسمان سفر کند، رفتار و شایستگی کودکان را درک میکند، توانایی پاداش دادن دارد و از پیروان خود انتظار دارد که برای دریافت پاداش در سال بعد، درست رفتار کنند. با این حال، برت تأکید میکند که هرچند بابانوئل بسیاری از این ویژگیها را دارد، اما شدت و میزان آنها به اندازهی کافی نیست تا او را به مقام خدایی برساند. اگر این ویژگیها پررنگتر و عمیقتر بودند، بابانوئل میتوانست به جایگاه یک خدا نزدیک شود. بنابراین، او در عین برخورداری از بسیاری از ویژگیهای خداگونه، همچنان در سطح یک شخصیت فرهنگی و نمادین باقی مانده است.در آغازِ مطالعهی مقالهی جاستین برت، کاملاً با دیدگاه او همدل بودم. اما هرچه در متن پیش رفتم، متوجه شدم که برخی از نکات برت جای نقد دارد. در ادامه، به همراه جو هنریش، استاد برجستهای در حوزهی فرهنگ و تکامل، مقالهای منتشر کردیم تا به برخی از این نقاط اختلاف پاسخ دهیم. در این مقاله بیان کردیم که برت در برخی موارد دچار خطا شده است. برای نمونه، تاریخ ادیان نشان میدهد که برخی خدایان وجود داشتهاند که تمام آن پنج ویژگی مورد نظر برت را نداشتند یا فقط بخشی از آنها را دارا بودند، اما با این حال، در جوامع خود به مقام الوهیت رسیدهاند. این نکته نشان میدهد که معیارهای برت، هرچند سودمند، نمیتوانند بهطور کامل و جامع همهی موارد تاریخی را توضیح دهند. برای مثال، در بسیاری از جوامع، اجداد و نیاکان مورد پرستش قرار میگرفتند و بهمثابه «عاملان ماوراءطبیعی پرستششده» شناخته میشدند. با این حال، باور عمومی این نبود که نیاکان فعالانه ناظر بر رفتار انسانها باشند یا قدرت تشخیص خیر و شر را در سطحی گسترده داشته باشند. همچنین، تصور نمیشد که نیاکان بتوانند تعامل یا تأثیر مستقیمی بر دنیای زندگان بگذارند. در اصل، جایگاه آنها بیشتر نمادین و محدود بود تا نقشی فعال در هدایت یا کنترل رفتار پیروان داشته باشند. دومین نکتهی انتقادی من این است که برت بهروشنی توضیح نمیدهد چرا با وجود دارا بودن بسیاری از ویژگیهای پنجگانه، بابانوئل همچنان به مقام خدایی دست نیافته است. هنگام مطالعهی مقالهی او، در من این احساس شکل گرفت که نوعی «جهتگیری محتوایی» وجود دارد که مانع از باور دینی کامل به بابانوئل میشود؛ گویی چیزی در روایت و محتوای او غایب است، چیزی که بتواند ذهن انسان را تا حد ایمان دینی پیش ببرد. اما برت این موضوع را چندان باز نمیکند و صرفاً آن را بهعنوان پیشفرضی کنار میگذارد؛ پیشفرضی مبنی بر اینکه «فقدانِ چیزی در محتوا» علت ناکامی بابانوئل در رسیدن به جایگاه خدایی است.
جدای از نقدهایی که به مقالهی برت وارد شده و ممکن است در کارهای بعدی او اصلاح شود، نکتهای حیاتی وجود دارد که باید به تحلیل ما افزوده شود. این نکته تحت عنوان «مسئلۀ زئوس» مطرح میشود. «مسئلۀ زئوس» به این سؤال میپردازد که چگونه زئوس، در دورهای از تاریخ، خدای بزرگی در یونان باستان بوده و مردم او را میپرستیدند. شواهد تاریخی نشان میدهند که او واقعاً مورد پرستش قرار میگرفته اما با گذر زمان، جایگاه زئوس تغییر کرده و او به تدریج تبدیل به موجودی اسطورهای شده که بیشتر در کتابها و متون اسطورهشناسی یاد میشود و باور فعال و عملی نسبت به او از میان رفته است. این مثال نشان میدهد که محتوای خود زئوس تغییر نکرده است، اما باور و واکنش مردم نسبت به او تغییر یافته است. به عبارت دیگر، علاوه بر محتوا که دانشمندان علوم شناختی به آن توجه میکنند، عوامل دیگری نیز وجود دارند که شکلدهندهی باور یا عدم باور نسبت به زئوساند. میتوان فرض کرد که تغییرات فرهنگی، شرایط اجتماعی و محیطی و دیگر عوامل مرتبط با بافت فرهنگی در طول زمان نقش داشتهاند. حتی اگر زئوس همان زئوس صد سال پیش باشد و محتوای او تغییر نکرده باشد، واکنش و باور مردم نسبت به او متفاوت شده است و میتوان گفت چیزی فراتر از خود محتوا موجب این تفاوت شده است. سؤالی که «مسئله زئوس» مطرح میکند، این است که چرا افراد در مواجهه با موضوعات دینی، واکنشهای متفاوتی دارند. برخی باورمند میشوند و برخی دیگر نه. اگر تنها به محتوا و ویژگیهای آن تکیه کنیم، این تفاوتها از کجا ناشی میشوند؟ به طور مشابه، وقتی فردی از یک فرهنگ به فرهنگ دیگری مهاجرت میکند، فوراً باورهای خود را تغییر نمیدهد و به خدایان یا باورهای جدید آن فرهنگ روی نمیآورد. همچنین معمولاً نمیتواند همزمان باورهای قبلی خود را حفظ کند و هم به باورهای محیط جدید پایبند باشد. اگر فقط محتوای دینی اهمیت داشت، این انتقال و تغییرِ سریع باید امکانپذیر میبود، اما تجربه نشان میدهد که چنین نیست. این پرسش روشن میکند که فراتر از محتوا، عوامل دیگری نیز بر شکلگیری و پایداری باورها تأثیرگذارند.در ادامه، میخواهیم دوگانه و تضادی را بررسی کنیم که میان علوم شناختی دین و تکامل فرهنگی وجود دارد. این تضاد را میتوان اینگونه توضیح داد: در علوم شناختی، تمرکز اصلی بر محتوا است؛ یعنی بر آنچه که گرایشها و جهتگیریهای ذهنی ما باعث یادگیری باورهای دینی میشود. در مقابل، در رویکرد تکامل فرهنگی، اثرگذاریهای بافتمحور و شرایط محیطی نقش پررنگتری دارند. این رویکرد تأکید میکند که چگونه محیط و بافت فرهنگی، فعالانه، شکلدهندهی یادگیری و پذیرش باورهای دینیاند و صرفاً بهعنوان پسزمینهای منفعل در نظر گرفته نمیشوند. برای روشنتر شدن این تفاوت، میتوان از استعارهای استفاده کرد: در نگاه علوم شناختی، گویی یک نقاشیِ از پیش تعیینشده در ذهن ما وجود دارد. این نقاشی از چند قطعه تشکیل شده و هر قطعه عددی دارد که با رنگی مرتبط است. فرهنگ، تنها رنگها را مشخص میکند؛ مثلاً شمارهی یک، قرمز و شمارهی دو، آبی است. به این ترتیب، سازهی شناختیِ باور دینی، از پیش شکل گرفته و فرهنگ، تنها نقش رنگآمیزی جزئیات را ایفا میکند. ممکن است در یک فرهنگ، خدای مورد پرستش یهوه باشد و در فرهنگی دیگر الله؛ تفاوتها در همین حد است و ساختار ذهنی از پیش موجود باقی میماند. اما در نگاه بافتمحور و تکامل فرهنگی، نقش فرهنگ فعالانهتر است. فرهنگ نه تنها جزئیات را تعیین میکند، بلکه در انتقال، تثبیت و حتی تغییر باورهای دینی نقش دارد و میتواند بر پذیرش یا عدم پذیرش باورها، تأثیری مستقیم بگذارد.اکنون قصد دارم رویکردی را که خود دنبال میکنم، مطرح کرده و تلاش کنم سنتز یا راهحل سومی را ارائه دهم که هم دیدگاههای بافتمحور و هم دیدگاههای مبتنی بر محتوا را دربر گیرد. در این چهارچوب، مدل پایهای که به کار گرفته میشود، رویکرد «میراثبری دوگانه» است. این رویکرد بر این اصل استوار است که ما با دو نوع میراث مواجهایم: نخستین میراث، میراث ژنتیکی است که از والدین به ما منتقل میشود و دومین میراث، میراث فرهنگی است که شامل باورها، دانش و رفتارهای اجتماعی است و از طریق یادگیری و انتقال فرهنگی به ما منتقل میشود. میراث ژنتیکی باعث میشود مغزهایی داشته باشیم که بهطور ویژهای کار میکنند و جهتگیریها و عملکردهای خاصی دارند. این مغزها طوری طراحی شدهاند که برخی مفاهیم برای آنها قانعکننده، جذاب، شهودی و به یادماندنی باشند و بهتر در حافظه ثبت شوند. این ویژگیها نزدیک به آن چیزی است که دانشمندان علوم شناختی دین به آن «جهتگیریهای محتوایی» میگویند. این جهتگیریهای ذهنی کمک میکنند که برخی مفاهیم بهطور مؤثر بین افراد منتقل شده و گسترش یابند؛ در حالی که سایر مفاهیم به دلیل نداشتن چنین ویژگیهایی، کمتر پخش میشوند. روانشناسان تکاملی این مجموعه از گرایشها و جهتگیریهای ذهنی را بخشی از طبیعت انسانی مینامند که همان زیرساختهای شناختیاند که این جهتگیریها را شکل داده و افراد را به سمت پذیرش باورهای دینی سوق میدهند.اما در نگاه تکامل فرهنگی، موضوع متفاوت است. در این رویکرد، تمرکز بر عواملی است که با بافت و زمینه مرتبطاند و بر یادگیری فرهنگی دین اثر میگذارند. برای نمونه، اگر به یکی از جهتگیریهای محتوایی که پیشتر ذکر شد، یعنی «انتقال همرنگی با جماعت»، توجه کنیم، درمییابیم که گرایشی فرهنگی وجود دارد: افراد بهطور طبیعی تمایل دارند با رفتار و عمل اکثریت هماهنگ شده و مطابق با جماعت عمل کنند. این گرایش نمونهای از اثرات بافتمحور است؛ زیرا تحت تأثیر ویژگیهای ذاتی یک مفهوم قرار ندارد؛ بلکه به محیط و رفتار دیگران در بافت فرهنگی وابسته است. به بیان ساده، وقتی در یک جامعه مشاهده میکنیم که اکثریت افراد، رفتار یا باوری خاص را انجام میدهند، ما نیز گرایش داریم همان رفتار را تکرار کرده و خود را با جمع هماهنگ سازیم. این موضوع تأثیرات مهمی در سطح اجتماعی نیز دارد. این همرنگی میتواند تفاوتهای فرهنگی میان گروهها را شکل دهد و تثبیت کند. برای مثال، در منطقهای ممکن است هم مسیحیان پروتستان و هم کاتولیک زندگی کنند. میان این دو گروه، درگیریهایی وجود دارد و حتی دو خیابان فاصله، نمادی از مرزهای اجتماعی آنهاست. با وجود تلاش برای ایجاد صلح و زندگی مشترک، باورها، رفتارها و مناسک هر گروه متفاوت باقی میماند. این تفاوتها و همرنگیِ درونگروهی، هویت گروهی هر جامعه را تقویت میکند و باعث میشود اعضای هر گروه خود را بهعنوان یک واحد فرهنگی خاص دیده و رفتارهای مشابهی دنبال کنند. به این ترتیب، همرنگی نه تنها یادگیری و پذیرش باورها را تحت تأثیر قرار میدهد، بلکه به تثبیت هویت گروهی و تفاوتهای فرهنگیِ میان گروهها کمک میکند. همرنگی با جماعت پایهای است برای شکلگیری هویت گروهی و به افراد امکان میدهد شباهتهای خود با دیگران را نشان دهند و با داشتن ویژگیهای مشترک، در گروه شناخته شوند. در نتیجه، این فرآیند نه تنها هماهنگی رفتارها و باورها را تقویت کرده، بلکه به شکلگیری و تثبیت هویت گروهی نیز کمک میکند.
یکی دیگر از نمونههای جهتگیریهای بافتمحور، نقش منزلت اجتماعی است. انسانها بهطور طبیعی گرایش دارند به افرادی که به نظر نخبه، برتر یا صاحب جایگاه اجتماعی میآیند، احترام بگذارند و از آنها پیروی کنند. این گرایش سبب میشود رفتار، گفتار و اعمال چنین افرادی بهعنوان الگویی برای ما عمل کند و ما بکوشیم آنها را تکرار کنیم. برای نمونه، هنگامی که در فرهنگی خاص رشد میکنیم، افرادی که برای ما بهعنوان الگو و مرجع شناخته میشوند، اغلب در همان چهارچوب فرهنگی و دینی جای دارند. این افراد میتوانند ورزشکاران، هنرمندان یا سایر شخصیتهای مورد احترام باشند که باورها و رفتارهایشان در متنِ فرهنگِ غالب، شکل گرفته است. زمانی که ما از آنها یاد میگیریم و رفتارشان را میپذیریم، این فرایند ناشی از ویژگیهای ذاتی یک مفهوم نیست، بلکه نتیجهی جایگاه و منزلت اجتماعی فرد در آن فرهنگ است. در نتیجه، این نوع یادگیری بیش از آنکه وابسته به محتوا باشد، به بافت و موقعیت اجتماعیِ الگو مرتبط است. در همین زمینه، باید به مفهوم نمایشهای اعتبارافزا نیز اشاره کرد. بر اساس این مفهوم، زمانی که فرد مورد پیروی، عملی را که توصیه یا موعظه میکند خود نیز انجام دهد، رفتار او معتبرتر و باورپذیرتر میشود. در چنین شرایطی، دیگران تمایل بیشتری پیدا میکنند که همان مسیر را دنبال کرده و رفتار یا باور مشابهی را بپذیرند.ما انسانها علاقهی ویژهای به «عاملها» داریم و نیروهای ضدشهودیِ حداقلی برایمان جذاباند. با این حال، این امر به آن معنا نیست که صرفاً به هر موجودِ فراطبیعیِ ضدشهودی، تنها به این دلیل که از محتوای روانشناختیِ گیرایی برخوردار است، باور پیدا کنیم. در واقع، آنچه در نهایت تعیین میکند به کدام خدایان باور داشته باشیم، فرآیند یادگیری فرهنگی و بهویژه جهتگیریهای بافتمحور است؛ نکتهای که پژوهشهای گستردهتر در حوزهی تکامل فرهنگی نیز بر آن تأکید دارند. از میان تمام خدایانِ ضدشهودیِ حداقلی که میتوان تصور کرد، تنها به زیرمجموعهی کوچکی از آنها باور پیدا میکنیم و آن هم خدایانی که در بستر یادگیری فرهنگیِ گروه خود، از سوی جهتگیریهای بافتمحور، بهطور همگرا حمایت میشوند. برای مثال، خدایانی که اکثریت اعضای گروه به آنها باور دارند، خدایانی که از سوی نخبگان و افراد صاحبمنزلت مورد تأیید قرار دارند و بهویژه خدایانی که مردم ایمان خود را از طریق اعمال عینی و قابل مشاهده نشان میدهند، در این دسته قرار دارند. به این ترتیب، احتمال اینکه افراد در جریان یادگیری فرهنگی به این خدایان باور پیدا کنند، بیشتر از دیگر خدایان است.مدل «میراثبری دوگانه» میتواند برای توضیح باورهای دینی و شخصیتهای شبهدینی بهکار رود. در این مدل، دو نوع جهتگیری عمل میکنند: نخست، جهتگیریهای محتوایی که ریشه در میراث ژنتیکی دارند و توضیح میدهند چرا خدایان در فرهنگهای گوناگون، ویژگیهای مشابهی دارند و دوم، جهتگیریهای بافتمحور که به میراث فرهنگی مربوطاند و روشن میسازند چرا مردم به برخی خدایان خاص باورمند میشوند یا از آنها روی میگردانند. برای نمونه، میکیماوس از نظر محتوایی بسیار موفق است؛ داستانی جذاب، جهانی شناختهشده و محبوب دارد. اما از دید بافت فرهنگی، هیچکس او را به معنای واقعی باور نمیکند؛ نه گروهی از مردم او را جدی میگیرند و نه شخصیتهای معتبر و صاحبنفوذ او را تأیید میکنند. بنابراین میکیماوس صرفاً یک شخصیت تخیلی باقی میماند.در مقابل، بابانوئل جایگاهی ویژه دارد. او نیز از نظر محتوایی بسیار موفق است و در میان کودکان غربی همچون یک «مفهوم خداگونه» عمل میکند: کودکان با اخلاص به او باور دارند و اعمال مرتبط با او (مانند دریافت هدایا) را جدی میگیرند. در این مرحله، باور آنها به بابانوئل با سرنخهای بافتمحور تقویت میشود: همرنگی با والدین و همسالان، نمایشهای اعتبارافزا مانند گذاشتن هدیه زیر درخت کریسمس و رفتارهایی که نشان میدهد والدین نیز داستان بابانوئل را اجرا میکنند، این بائر را تقویت میکنند. با این حال، هنگامی که کودکان بزرگتر میشوند، محتوای داستان بابانوئل تغییری نمیکند، اما زمینهی فرهنگی پیرامون او دگرگون میشود. دیگران حقیقت را آشکار میکنند، رسانهها نقش او را بهعنوان یک افسانه نشان میدهند و سرنخهای محیطی برای حمایت از باور، از میان میرود. به همین دلیل، باور به بابانوئل ناگهان فرو میپاشد. این مثال نشان میدهد که مسئله بابانوئل «کمبود محتوا» نیست؛ چراکه داستان او تمام ویژگیهای لازم برای یک شخصیت خداگونه را دارد؛ بلکه فقدان پشتیبانی بافتمحوری است. به بیان دیگر، باور به بابانوئل تا زمانی دوام میآورد که محیط فرهنگی با سرنخها و رفتارهای معتبر، آن را حمایت کند، اما به محض تغییر بافت، باور نیز ناپدید میشود.اکنون به مسئلهی «زئوس» میپردازیم؛ موضوعی که صرفاً بر پایهی محتوای داستانها قابل توضیح نیست، اما با مدل «میراثبری دوگانه» روشن میشود. انسانها میتوانند داستان خدایان دیگر فرهنگها را بخوانند، آنها را جذاب و بهیادماندنی بیابند و در ذهن بخاطر بسپارند. این نشان میدهد که این روایتها از منظر جهتگیریهای محتوایی با ذهن ما سازگارند. با این حال، جذابیت محتوایی بهتنهایی به معنای شکلگیری باور نیست؛ زیرا باور تنها زمانی پدید میآید که فرد در بافت اجتماعی خود، از دیگران یعنی همسالان، والدین یا اعضای گروه، پشتیبانی پایدار دریافت کند. در مورد زئوس، چنین زمینهای از میان رفته است: نه اکثریت اجتماعی یا فرقهای منسجم برای ترویج باور به او وجود دارد، نه الگوها و شخصیتهای معتبر چنین باوری را نمایندگی میکنند و نه «نمایشهای اعتبارافزا» مشاهده میشود و کسی زندگی یا منابع خود را برای اثبات ایمان به زئوس به خطر نمیاندازد. به بیان دیگر، بافت اجتماعی و فرهنگی لازم برای پشتیبانی از این باور فروپاشیده است. ازاینرو، هرچند محتوای داستانهای زئوس در طول قرنها ثابت مانده، باور به او بهتدریج رنگ باخته است. معابدی که روزگاری محل پرستش بودند، اکنون به ویرانه یا موزه بدل شدهاند. بنابراین، افول باور به زئوس نه نتیجهی تغییر در محتوا، بلکه پیامد نبودِ زمینههای فرهنگی و اجتماعیای است که میتوانستند چنین باوری را زنده نگه دارند.وقتی به یهوه، خدای یهودی-مسیحی، میپردازیم، مشخص میشود که او از نظر محتوایی و بافتمحور، تمام شرایط لازم را برای شکلگیری باور گسترده دارد. محتوای روایتهای مربوط به یهوه غنی، بهیادماندنی و جذاب است و همزمان، پشتوانهای گسترده از بافت اجتماعی و فرهنگی، او را تقویت میکند. در این زمینه، نمایشهای اعتبارافزا فراوان مشاهده میشود، اکثریت بزرگی از مردم به او باورمندند و نهادها و ساختارهای فرهنگی نیز این باور را پشتیبانی میکنند. به این ترتیب، یهوه در میان شخصیتهای خداگونه، جایگاهی ممتاز یافته و باور به او نسبت به نمونههای دیگر پایدارتر و فراگیرتر شده است. به طور کلی، هرگاه یک موجود فراطبیعی از حمایتهای چندجانبهی فرهنگی برخوردار باشد، احتمال گسترش و تثبیت باور به او به طور قابل توجهی افزایش مییابد. البته، محتوای داستانها و ویژگیهای شخصیتی او نیز اهمیت فراوان دارند؛ زیرا این ویژگیها موجب جذابیت و بهیادماندنی شدن موجود فراطبیعی برای ذهن انسان میشوند. اما در نهایت، بدون سرنخهای اجتماعی یا شواهد معتبر از باور دیگران، احتمال شکلگیری ایمان واقعی و پایدار به میزان قابل توجهی کاهش مییابد.در نهایت این جمله، جوهرهی اصلی مدل «میراثبری دوگانه» را بیان میکند: جهتگیریهای محتوایی مشخص میکنند که خدایان چه ویژگیها و داستانهایی دارند و جهتگیریهای بافتمحور، میزان باور و پذیرش آنها در میان افراد را تعیین میکنند. این ایده در اپیزودهای آینده بارها مورد توجه قرار خواهد گرفت.در پایان میتوان گفت که مسیر ایمان، بیش از آنکه به خود خدایان وابسته باشد، با ذهن و فرهنگ انسان پیوند دارد. همانگونه که میکیماوس هرگز از مرز خیال فراتر نمیرود و یهوه قرنهاست در قلب میلیونها نفر حضور دارد، آنچه سرنوشت باور را رقم میزند، نه صرفاً محتوای روایت، بلکه بافت اجتماعی و فرهنگیای است که آن را زنده نگه میدارد. از این منظر، ایمان را میتوان نتیجهی همکاری پنهان دو نیرو دانست: ساختارهای ذهنیای که پذیرش باور را ممکن میسازند و شبکههای فرهنگیای که آن را تثبیت میکنند. شاید راز ماندگاری خدایان، در همین همافزایی میان روان و فرهنگ نهفته باشد.