در اپیزود قبلی، سفری عمیق به قلب علوم شناختی دین داشتیم و دریافتیم که باورهای دینی، نه بهعنوان سازگاری مستقیم، بلکه بهصورت محصولی جانبی از سامانههای شناختی تکاملیافتهی ما پدیدار میشوند. این سوگیریها، از ذهنیسازی و دوگانهانگاری ذهن و بدن گرفته تا مفاهیمی مانند حداقلی- ضدشهودی و غایتگرایی، ذهن ما را برای پذیرش و گسترش مفاهیم ماوراءطبیعی آماده کردهاند. با این حال، ایدههایی مانند HADD و آفرینشگرایی شهودی، با وجود جذابیت اولیه، در برابر شواهد تجربی و مفهومی شکنندهاند و نمیتوانند بهتنهایی معمای ایمان را توضیح دهند. این محدودیتها ما را به سوی نظریههای دقیقتر، مانند تکامل فرهنگی[۱]، هدایت میکنند که به بررسی چگونگی شکلگیری و ماندگاری دین در فرهنگها میپردازد.
لحظهای به پاسخ این سوال بیاندیشید که اگر فرهنگ و یادگیری اجتماعی از زندگی انسان حذف میشد، بقای گونۀ ما تا چه اندازه امکانپذیر بود؟ در جهانی بدون میراث فرهنگی، هر فرد ناچار بود برای رفع نیازهای خود، تنها بر آزمون و خطا تکیه کند که مسیری پرخطر و ناکارآمد است. در این اپیزود به موضوعی میپردازیم که نقشی اساسی دارد، اما کمتر مورد توجه قرار گرفته است: «تکامل فرهنگی». معمولاً بقای انسان به تواناییهای زیستی و ژنتیکی او نسبت داده میشود، اما واقعیت این است که بدون فرهنگ و ظرفیت یادگیری اجتماعی، امکان گسترش گونۀ ما در زیستبومهای متنوع و دشوار فراهم نمیشد. فرهنگ همچون شبکهای جمعی عمل میکند که تجربه و دانش نسلهای پیشین را به امروز پیوند میزند و مسیر زندگی ما را از وابستگی صرف به آزمون و خطا رها میسازد.
در همین چهارچوب است که در این اپیزود قصد داریم دربارۀ «تکامل فرهنگی» و نقش یادگیری اجتماعی در بقای انسان صحبت کنیم. بخشی از موفقیت گونۀ ما، ناشی از توانایی یاد گرفتن از یکدیگر است. این توانایی باعث شده انسان بتواند در سراسر کرۀ زمین گسترش یابد و در محیطهای مختلف زندگی کند. انسان نهتنها از نظر هوش فردی برجسته است، بلکه در یادگیری از دیگران نیز توانمند است. وقتی فردی وارد محیطی ناشناخته میشود، دانشی ابتدایی دارد؛ مثلاً میداند باید آب تمیز بنوشد یا میوههای غیرسمّی بخورد. اما این دانش اولیه، تنها تا حدی او را پیش میبرد و نمیتواند همۀ خطرها و تهدیدهای محیط جدید را رفع کند. اگر پیشتر گروهی از انسانها در آن سرزمین زندگی کرده و تجربه اندوخته باشند، فرد فرصت دارد از آنها بیاموزد تا بداند چه چیزی بخورد و از چه چیزی پرهیز کند و چه رفتارهایی سودمند یا زیانبار است. این دانش جمعی همچون حفاظی او را در برابر خطرات محافظت میکند. برای نمونه گروههایی از مهاجران که وارد سرزمینهای تازه میشدند، اگر از بومیان آگاهی میگرفتند، شانس بقایشان بهطور چشمگیری افزایش مییافت. برعکس، اگر با بومیان وارد جنگ میشدند یا از تجربۀ آنان استفاده نمیکردند، در معرض تهدیدهای بسیار بیشتری قرار میگرفتند. به این ترتیب، بقای گونۀ ما، ارتباط تنگاتنگی با فرهنگ دارد. نکتۀ جالب این است که اغلب، ما نقش فرهنگ در راحتی و آرامش زندگیمان را نادیده میگیریم. شاید حتی تصورش دشوار باشد که اگر فرهنگ و یادگیری جمعی حذف شود، زندگی ما چگونه خواهد بود. در چنین شرایطی با جهانی کاملاً تازه و ناشناخته مواجه میشویم و برای پیشروی در آن باید همواره از طریق آزمون و خطا عمل کنیم؛ تجربهای که نه خوشایند است و نه ساده.
در ادامه قصد داریم به بررسی علم «تکامل فرهنگی» بپردازیم. این شاخۀ علمی عملکرد و رشد فرهنگ را بررسی میکند و میکوشد تا نحوۀ عملکرد و توسعه آن را بیابد. اصول این علم بر پایۀ منطق تکاملی شکل گرفته است که مشابه اصول تکامل زیستیاند، اما عمدۀ تمرکز آنها بر سازوکارهای فرهنگی و نحوۀ انتقال و تحول آنها در جوامع انسانی است. منطق پشت ایدۀ تکامل یکی از مهمترین نظریههایی است که در تاریخ علم شکل گرفته است. پژوهشگرانی که در حوزۀ تکامل فرهنگی فعالیت میکنند، از ابزارها و منطق تکاملی برای توضیح پدیدههای فرهنگی بهره میگیرند. آنها از مدلهای ریاضی بر مبنای منطق تکامل، شبیهسازیهای کامپیوتری و مشاهدات تجربی که دستیابی به آنها دشوار است، استفاده میکنند تا فرایندها و پدیدههای مرتبط با فرهنگ را تحلیل و تبیین کنند. هدف کلی این رویکرد آن است که نشان دهد انتقال اطلاعات میان انسانها در برخی جنبهها شباهتهایی با تکامل ژنتیکی دارد و در برخی جنبهها متفاوت است. به این ترتیب، منطق تکاملی در حوزۀ فرهنگ اعمال میشود، نتایج آن بررسی شده و سپس تکامل فرهنگی با تکامل زیستی مقایسه میشود تا شباهتها و تفاوتها آشکار شود.
ضروری است توجه کنیم که مفهوم تکامل فرهنگی با داروینیسم اجتماعی[۲] اشتباه گرفته نشود. داروینیسم اجتماعی، که زمانی مفهومی پررنگ بود اما امروزه کمتر مطرح است، تلاش میکرد نابرابریهای اجتماعی را با استفاده از مفاهیم تکاملی توجیه کند. بر اساس این دیدگاه، اصل بقای اصلح بهطور نادرست برای موجهسازی تفاوتها و نابرابریهای اجتماعی به کار گرفته میشد. این رویکرد شرایط اجتماعی و اختلافات انسانی را همانند قوانین طبیعت و بقای فرد قویتر یا مناسبتر توجیه میکرد؛ امری که امروزه بهعنوان برداشت نادرست و سوءاستفاده از نظریۀ تکامل شناخته میشود. با پیشرفت مطالعات روشن شد که داروینیسم اجتماعی چیزی جز تلاشی خودخواهانه نبوده که با استفاده از واژههای علمی شکل گرفته و در برخی از حلقههای فکری پذیرفته شده بود. وقتی دربارۀ «نگاه تکاملی به فرهنگ» صحبت میکنیم، منظورمان چنین رویکردی نیست و این برداشت نادرست را شامل نمیشود.
در این اپیزود به کتاب معروف «ژن خودخواه»[۳] اثر ریچارد داوکینز[۴] نیز اشاره میکنیم. او در سطور پایانی کتاب توضیح میدهد که انتقال فرهنگی میتواند از همان سازوکارهایی پیروی کند که در انتقال ژنتیکی دیده میشود. به بیان ساده، واحدهای اطلاعاتی مجزایی، از ذهنی به ذهن دیگر منتقل میشوند؛ درست مانند ژنها در زیستشناسی. تفاوت اصلی اینجاست که در فرهنگ، این اطلاعات میان اذهان جابهجا میشود، اما همچنان منطق تکاملی میتواند بر آن حاکم باشد. در واقع، فرهنگ و ژنها هر دو دربارۀ اطلاعاتاند. بخشی از این اطلاعات به شکل موفقتری منتقل میشود، در حالی که برخی دیگر کمتر دوام میآورند. این وضعیت شبیه ژنهاست؛ برخی ژنها بیشتر شانس انتقال دارند و برخی کمتر. برای مثال اگر فردی پادشاه بوده و چندین همسر داشته است، ژنهای او نسبت به فردی عادی در جامعه احتمال بیشتری برای انتقال داشتهاند. بر اساس همین قیاس، فرهنگ نیز میتواند به شیوهای مشابه تکامل پیدا کند. داوکینز برای این واحدهای اطلاعاتی، اصطلاح «میم»[۵] را به کار برد. جالب اینجاست که امروزه این واژه در سطح عمومی معنایی روزمره پیدا کرده است و ما آن را در قالب جوکها، تصاویر بامزه یا محتوای اینترنتی میشناسیم که در شبکههای اجتماعی دستبهدست میشوند. با این حال، در اصل «میم» به همان واحدهای اطلاعاتی اشاره دارد که همچون ژنها میتوانند تکامل یافته و منتقل شوند. با وجود این، رویکردهای علمی مدرن به تکامل فرهنگی، تفاوتهای مهمی با ایدۀ میمهای داوکینز دارند. این رویکردهای جدید، نه با مفهوم میم مطابقت کامل دارند و نه با داروینیسم اجتماعی که پیشتر توضیح دادیم. در واقع هم داروینیسم اجتماعی و هم ایدۀ میمها را میتوان شروعهایی گمراهکننده دانست. برای درک درست تکامل فرهنگی باید روشن کنیم که این دو دیدگاه، پاسخ مناسبی ارائه نمیدهند؛ تنها پس از آن است که میتوان به سراغ رویکردهای علمی جدید رفت. در ادامه به معرفی همین رویکرد جدید میپردازیم. البته هدف ما ارائۀ مقدمهای کلی است. برای کسانی که مایلاند این موضوع را عمیقتر دنبال کنند، منابعی چون «نه فقط به وسیلۀ ژنها»[۶] نوشتۀ ریچِرسون[۷] و بُوید[۸] و همچنین کتاب «راز موفقیت ما»[۹] نوشتۀ جوزف هِنریش[۱۰] توصیه میشود. مطالعۀ این کتابها درک جامعتری از مبانی تکامل فرهنگی به دست میدهد.
من بهعنوان کسی که به روانشناسی، بهویژه روانشناسی تکاملی علاقهمند شدم، معمولاً سراغ کتابهای مرتبط با این حوزه میرفتم. یکی از این کتابها «لوح سفید»[۱۱] نوشتۀ اِستیون پینکِر[۱۲] است. او اشاره میکند که برخی پستمدرنیستهای افراطی، فرهنگ را پاسخ همهچیز میدانند. فرهنگ برای آنها در مرکز توجه قرار دارد، اما در عمل تحلیل یا پاسخ ملموسی ارائه نمیدهند و به نظر میرسد حرف تازهای هم نمیزنند. در نگاههایی نزدیک به پستمدرنیسم که تأثیر گستردهای بر علوم اجتماعی گذاشته بود، این ایده مطرح میشد که انسان ذات مشخصی ندارد و همۀ ویژگیها و رفتارهای انسانی به فرهنگ بازمیگردد. بر اساس این دیدگاه، فرهنگ است که ایدهها، مفاهیم و چهارچوبها را میسازد و ماهیت انسان چیزی جز محصول فرهنگ نیست. این نگاه بیشتر به یک ایدئولوژی شبیه بود تا یک نظریۀ علمی؛ هرچند این نگاه در علوم اجتماعی بسیار رایج شد و هنوز هم حضور دارد. بهتدریج روشن شد که بسیاری از پژوهشگرانی که رفتارها و ویژگیهای انسانی را تنها با فرهنگ توضیح میدهند، در واقع همان دیدگاه «لوح سفید»[۱۳] را دنبال میکنند؛ یعنی انسانی که ذاتاً خالی است و فرهنگ، همۀ ویژگیهایش را شکل میدهد. پژوهشگرانی مانند پینکر و دیگر فعالان روانشناسی تکاملی، با این نگاه بهشدت مخالفاند. باور به «لوح سفید» تا حدی بار منفی پیدا کرده و به نوعی برچسب منفی تبدیل شده است. گاهی کسانی که در زمینۀ تکامل فرهنگی کار میکنند، با لحنی انتقادی یا طنزآلود چنین خطاب میشوند: «شما همان کسانی هستید که باور دارید انسان ذاتاً خالی و نانوشته است؟». این برچسب هنوز هم در برخی محافل علمی و عمومی رواج دارد و نوعی نقد ضمنی به حساب میآید. وقتی فردی بهعنوان باورمند به «لوح سفید» شناخته میشود، در واقع متهم به نادیده گرفتن واقعیتهای زیستی ذهن انسان در طول تکامل است. معمولاً چنین نگاهی برای حفاظت از یک ایدئولوژی شخصی شکل میگیرد که اغلب رنگوبوی سیاسی یا چپگرایانه دارد. هرچند ممکن است لایهای از پرسشگری علمی هم در آن باشد، اما این جنبه معمولاً تحت تأثیر ایدئولوژی قرار میگیرد. در مجموع برداشت من از این کتابها و مطالعات مرتبط با روانشناسی تکاملی این بود که بسیاری از دیدگاههای صرفاً فرهنگی، پایۀ علمیِ محکمی ندارند. این ایدهها اغلب تحت تأثیر نگاههای پستمدرنیستی شکل میگیرند و بهندرت میتوان آنها را بهعنوان نظریههایی مبتنی بر شواهد تکاملی معتبر دانست. با این حال، این نگاه در دوران تحصیلات تکمیلیام دستخوش تغییر شد. نقطۀ آغاز این تغییر، زمانی بود که یکی از اعضای هیئت علمی دانشگاه بریتیش کلمبیا[۱۴] به من توصیه کرد کتاب «نه فقط به وسیلۀ ژنها» نوشتۀ ریچرسون و بوید را مطالعه کنم. در ابتدا چندان رغبتی به خواندن آن نداشتم؛ چرا که همچنان با پیشفرضهای قبلی خود نسبت به دیدگاه لوح سفید همراه بودم و تصور میکردم این کتاب نیز همان مسیر را دنبال میکند. با این حال پس از مطالعۀ کتاب، دریافتم که نگرش من نادرست بوده است. همچنین به من گفته شد که جوزف هنریش، نویسندۀ کتاب «راز موفقیت ما» بهزودی به این هیئت علمی خواهد پیوست. در آغاز، این موضوع برایم تردیدآمیز بود؛ چرا که گمان میکردم چنین آثاری همچنان در چهارچوب لوح سفید باقی میمانند و جذابیتی برایم نداشتند. اما مطالعۀ دقیقتر نشان داد که این کتابها نه تنها در پی انکار سازوکارهای تکاملی ذهن انسان نیستند، بلکه کاملاً با روانشناسی تکاملی همسو بوده و بر پایۀ شواهد علمی استوار شدهاند. تکامل فرهنگی در نگاه هنریش و ریچرسون، امتداد طبیعی روانشناسی تکاملی است و بر مبنای دادهها و شواهدی استوار است که نشان میدهد ذهن انسان، سازوکارهایی برای خلق، دریافت و انتقال فرهنگِ تکاملیافته است.
روانشناسی تکاملی نشان میدهد که ذهن انسان واجد سازگاریهایی است که امکان ایجاد و حفظ فرهنگ را فراهم میآورند. مطالعۀ این آثار آشکار ساخت که تکامل فرهنگی و روانشناسی تکاملی نه تنها در تضاد با یکدیگر نیستند، بلکه درک همزمان آنها به فهم بهتر تعامل میان ذهن و فرهنگ کمک میکند. ایدۀ محوری این است که انسان به گونهای تکامل یافته است که توانایی تولید، دریافت و مبادلۀ اطلاعات فرهنگی را داراست. همین سازوکار تکاملی، پایۀ شکلگیری و انتقال فرهنگ در جوامع انسانی را فراهم کرده است. در این چهارچوب، روشن شد که انسانها آنگونه که در برخی نگرشهای علوم اجتماعی ترسیم میشود، موجوداتی صرفاً منفعل و دریافتکنندۀ فرهنگ نیستند؛ برعکس، انسانها علاوه بر پذیرش فرهنگ، در تولید، سازماندهی و نگهداری آن نیز نقشی فعال دارند. این فرایندها بر بستر سازگاریهای ذهنیِ تکاملیافتهای صورت میگیرند که ظرفیت یادگیری، درونیسازی و تولید فرهنگ را ممکن میسازند؛ به عبارتی، خود فرهنگ و ایدههایی که در جامعه منتقل میشوند، تنها به یاری مجموعهای از سازوکارهای روانشناختی و شناختی میتوانند شکل گیرند. انسانها به گونهای تکامل یافتهاند که قادر به ایجاد، حفظ و بهرهبرداری از فرهنگ باشند؛ به این معنا که تکاملِ ذهنِ انسان، این قابلیت ویژه را برای فرهنگپذیری و فرهنگسازی فراهم کرده است. در کل، انسانها بهگونهای تکامل یافتهاند که دارای راهبردهای ویژهای برای یادگیری اجتماعی و یادگیری فرهنگی باشند. این قابلیت، امکان بروز رفتارهای متنوعتر و غنیتر را برای ما فراهم میکند؛ رفتاری که گونههایی که فاقد فرهنگاند، قادر به انجام آن نیستند. فرهنگ نقش تعیینکنندهای در شکلگیری انسان کنونی ایفا کرده است. ظرفیتهای شناختی ما که از دل فرهنگ بیرون میآیند، در واقع نمونهای از سازگاریهای ذهنیاند و این تطابقها، کلیدی برای توضیح موفقیت تکاملی گونۀ ما محسوب میشوند.
در این نگاه دریافتم که گونۀ انسان، دو نوع وراثت دارد. نخستین نوع، وراثت ژنتیکی است که با دیگر گونهها مشترکیم، هرچند تفاوتهایی نیز در این بین وجود دارد. دومین نوع، وراثتی است که به شکل فرهنگی منتقل میشود. به عبارتی، باورها، رفتارها، عملکردها و هنجارها از ذهنی به ذهن دیگر منتقل شده و به نسلهای بعد میرسند. وراثت فرهنگی برخلاف وراثت ژنتیکی، از طریق DNA منتقل نمیشود؛ بلکه حاصل یادگیری و تعامل اجتماعی است. پژوهشگرانی که در حوزۀ تکامل فرهنگی فعالیت میکنند، نظریۀ تکامل را با همان جدیت روانشناسان تکاملی مورد توجه قرار میدهند. تکامل فرهنگی در این حوزه بر پایۀ مدلهای ریاضی و شبیهسازیهای کامپیوتریِ فرایندهای تکاملی بررسی میشود و تحلیلی دقیق و علمی از آن ارائه میشود. در این چهارچوب، تلاش میشود با بهرهگیری از ابزارها و نظریههایی که در تکامل ژنتیکی به کار میرود، توضیح داده شود که فرهنگ چگونه عمل میکند. این رویکرد امکان شکلگیری چهارچوبی منسجم از نظریهها و یافتههای تجربی را فراهم میکند. یکی از مراکز مهم در این حوزه، «مرکز فرهنگ و تکامل» است که با هدف کاهش مناقشات میان دو دیدگاه افراطی شکل گرفته است. در یک سوی این مناقشه، کسانی قرار داشتند که با تکیه بر ایدۀ لوح سفید، نقش فرهنگ را کمرنگ میکردند و در سوی دیگر، گروهی بودند که فرهنگ را عامل اصلی میدانستند و این نگاه را بهگونهای ایدئولوژیک در علوم اجتماعی گسترش داده بودند. مرکز فرهنگ و تکامل با اتخاذ رویکردی میانه، میکوشد این جدالهای بیثمر را کنار گذاشته و بر این موضوع تمرکز کند که چگونه میتوان با بهرهگیری از نظریههای تکاملی، پدیدههای فرهنگی را تبیین کرد. فعالیتهای این مرکز، کاملا بینرشتهای است و در آن، پژوهشگرانی از حوزههای مختلف از جمله متخصصان تکامل فرهنگی، انسانشناسی، روانشناسی تکاملی، بومشناسی رفتار انسانی و پژوهشگران جمعیتشناسی و بینفرهنگی همکاری میکنند. این تیمهای چندرشتهای به صورت مشترک تلاش میکنند پدیدههای فرهنگی را از چشماندازهای گوناگون تحلیل و بررسی کنند.
برای ترسیم فرهنگ بهعنوان یک فرایند تکاملی، ابتدا لازم است نگاهی به تکامل ژنتیکی داشته باشیم. در تکامل ژنتیکی، وراثت نقش اصلی را ایفا میکند؛ والدین ژنهای خود را از طریق فرزندان به نسل بعد منتقل میکنند. این ژنها، که محتوای DNA را تشکیل میدهند، در شکلدهی به بدن و رفتارها اثرگذارند. بهطور ساده میتوان گفت ژنوتیپ[۱۵] یا محتوای ژنتیکی، بر فنوتیپ[۱۶] یا ویژگیهای بروز یافته تأثیر میگذارد. در این چهارچوب، ژنها بستههای مجزای اطلاعاتیاند که با آرایشی مشخص، از نسلی به نسل دیگر منتقل میشوند. اما فرهنگ به این شکل عمل نمیکند. اطلاعات فرهنگی مانند ژنها بستهبندیشده و منظم از ذهنی به ذهن دیگر منتقل نمیشوند. ساختار انتقال فرهنگی، پیچیدهتر است و دقت انتقال ژنها را ندارد. آموزش مانند تدریس در مدارس، نمونهای از تلاش برای شکلدادن به این انتقال است، اما حتی در این حالت هم تغییرات اجتنابناپذیرند. افراد هنگام دریافت اطلاعات فرهنگی، ممکن است آن را دگرگون کنند؛ گاه به دلیل نوآوری آگاهانه و گاه بهخاطر خطاهای حافظه یا تفسیر شخصی. در نتیجه، جریان انتقال فرهنگی همواره با تغییر و بازآفرینی همراه است؛ در حالی که انتقال ژنتیکی، ساختاری محافظتشدهتر دارد. افزون بر این، انتقال ژنتیکی صرفاً از والدین صورت میگیرد، اما انتقال فرهنگی از منابع متنوعی از جمله والدین، دوستان، فرزندان، غریبهها و حتی از طریق رسانهها و اینترنت انجام میشود. از آنجا که انتقال فرهنگی دقیق و بدون تغییر نیست، این پرسش پیش میآید که آیا فرهنگ همچنان ویژگیهای لازم برای بررسی علمی در چهارچوب تکامل را دارد یا خیر. برای پاسخ به این پرسش، باید به منطق اصلی تکامل بازگردیم. داروین، با وجود آنکه در زمان خود از ژنتیک بیخبر بود، توانست اصول کلی تکامل را توضیح دهد. این منطق بر سه عنصر کلیدی استوار است: تنوع[۱۷]، انتخاب[۱۸] و وراثت[۱۹]. وجود این سه عنصر، نوعی «موتور تکاملی»[۲۰] را شکل میدهد که تغییرات را هدایت میکند. برای مثال در ژنتیک، تنوع به تفاوتهای ژنی بین افراد بازمیگردد؛ مانند رنگهای متفاوت در جمعیت یک گونۀ سوسک یا تفاوت در رنگ چشم. انتخاب زمانی رخ میدهد که عواملی بیرونی مانند شکار پرندگان، بقای برخی را تضمین و برخی دیگر را حذف کند. اگر سوسکهای طلایی بیشتر شکار شوند، سوسکهای تیرهتر شانس بقای بیشتری خواهند داشت. وراثت نیز باعث میشود ویژگیهای باقیمانده به نسل بعد منتقل شوند. ترکیب این سه عنصر، مسیری تکاملی ایجاد میکند که گونهها را به سمت ویژگیهای خاصی سوق میدهد. همین منطق را میتوان برای درک تکامل فرهنگی نیز به کار گرفت.
اکنون میتوانیم دوباره به موضوع تکامل فرهنگی بازگردیم و بررسی کنیم که آیا منطق تکامل در این حوزه نیز صدق میکند یا خیر. با وجود آنکه در انتقال فرهنگی، اطلاعات همیشه دقیق و بینقص منتقل نمیشوند، این فرایند همچنان با منطق تکاملی سازگار است. سه عنصر اصلی تکامل (یعنی تنوع، انتخاب و وراثت) در فرهنگ نیز حضور دارند و هیچکدام وابسته به انتقالی کامل و بدون تغییر نیستند؛ تنها شرط لازم، وجود نوعی وراثت است. در فرهنگ، نخستین عنصر، یعنی تنوع[۲۱]، بسیار گسترده است. افراد ایدهها، باورها، دانش و رفتارهای گوناگونی دارند و همین تفاوتها مجموعهای وسیع از انتخابهای ممکن را پدید میآورد. عنصر دوم یا همان انتخاب[۲۲]، برخلاف زیستشناسی، بیشتر جنبۀ ذهنی و اجتماعی دارد. انسانها هر ایدهای را نمیپذیرند؛ بلکه آنها را میسنجند، غربال میکنند و تنها برخی را معتبر یا پذیرفتنی میدانند. برای مثال اگر گروههای مختلف، راهکارهای متفاوتی پیشنهاد دهند، جامعه بهتدریج تصمیم میگیرد کدامیک موجهتر است. در علم و آموزش نیز ایدههایی که اهمیت یا جذابیت بیشتری دارند، بیش از دیگران مورد توجه قرار میگیرند. عنصر سوم یا وراثت[۲۳]، همان انتقال ایدهها و آموزهها به نسلهای بعد یا دیگر افراد است. فرهنگ تمایل دارد اندیشهها و رفتارهایی را حفظ کند که نتیجهبخش و کارآمد باشند. ایدههایی که به شکست یا ناکارآمدی منجر شوند، بهمرور کنار گذاشته میشوند، اما راهکارهای مؤثر و آموزههای پایدار باقی میمانند. نمونهای روشن از این فرایند را میتوان در قوانین مکتوب، مانند آیین حمورابی، مشاهده کرد که بهعنوان واحدهای اطلاعات فرهنگی به نسلهای بعد منتقل شدهاند. در نتیجه هر سه عنصر تنوع، انتخاب و وراثت، در فرهنگ نیز وجود دارند و همین کافی است تا نشان دهد منطق تکامل برای توضیح پدیدههای فرهنگی هم بهکار میآید. اصول تکامل هیچگاه تأکید نمیکنند که انتقال باید کاملاً دقیق یا همچون محصولات کارخانهای انجام شود؛ آنچه اهمیت دارد، حضور همین سه عنصر است. در فرهنگ نیز این عناصر بهخوبی دیده میشوند و همین امر نشان میدهد که فرایند تکاملی در سطح فرهنگ همواره در جریان است.
در مدل داوکینز، «میم» بر اساس الگوی ژن مفهومپردازی شده است؛ در حالی که اساساً نیازی به چنین تشابهسازیای وجود نداشت. این موضوع اهمیت زیادی دارد؛ زیرا همین قیاس نادرست باعث شد میمها بهگونهای طراحی شوند که گویی دقیقاً همانند ژنها عمل میکنند. در نتیجه، هنگام بررسی یادگیری فرهنگی، مجموعهای از پیشفرضهای برگرفته از زیستشناسی و ژنتیک ناخودآگاه وارد این حوزه شد. بهجای آنکه مستقیماً پرسیده شود در یادگیری فرهنگی چه اتفاقی رخ میدهد و انتقال اطلاعات در این بستر چه سازوکارهایی دارد، تحلیلها تحت تأثیر مدل ژنتیکی قرار گرفتند و از همان ابتدا با نوعی انحراف مفهومی همراه شدند. اما واقعیت این است که برای فرایند تکامل، تنها سه عنصر اساسی ضرورت دارد: تنوع، انتخاب و وارثت. این فرایند لزوماً به ژن یا دیانای وابسته نیست. ژن و دیانای فقط یکی از مصادیق این سه عنصر در قلمرو موجودات زنده و تکامل زیستیاند. بنابراین، هر نظام تکاملی برای تداوم خود به این سه عامل نیاز دارد، اما این به معنای حضور الزامی ژن و دیانای در همۀ نظامهای تکاملی نیست. همین نکته نشان میدهد چرا نظریۀ «میم» یا «میمتیک»[۲۴] ریچارد داوکینز در حوزۀ فرهنگ، هیچگاه بهعنوان یک علم جدی مورد پذیرش قرار نگرفت. خطای داوکینز در این بود که عنصری اقتضایی و خاص مانند ژن و دیانای را، که تنها در بستر زیستشناسی معنا دارد، بهاشتباه یک ویژگی جهانشمول برای همۀ فرایندهای تکاملی تلقی کرد. در تکامل زیستی انسان، ژن و دیانای نقشی بنیادین دارند، اما این امر بههیچوجه به آن معنا نیست که در هر فرایند تکاملی، باید عنصری معادل ژن یا دیانای وجود داشته باشد. آنچه اهمیت دارد، اصل «توارث» است که میتواند در زمینههای مختلف، از جمله فرهنگ، به شیوهها و سازوکارهای بسیار متفاوتی تحقق یابد. بنابراین، میمتیک در واقع بر پایۀ یک تمثیل میان ژن و میم بنا شده بود. اما بررسیهای بعدی نشان دادند که این قیاس نه ضرورتی دارد و نه کمکی اساسی به فهم علمی فرهنگ میکند. به همین دلیل، با گذشت زمان آشکار شد که میمتیک نه پشتوانه تجربی معتبری به دست آورده است و نه توانسته در سطح نظری، چهارچوبی علمی و قانعکننده ارائه دهد.
اکنون میتوانیم به پرسش اصلی بپردازیم: فرهنگ چگونه عمل میکند؟ برای درک این موضوع لازم است کمی عمیقتر به سازوکارهایی نگاه کنیم که باعث میشوند فرهنگ در جوامع انسانی کارآمد باشد. میتوان فرهنگ را همچون یک موتور مجازی تصور کرد که ورودیهایی دریافت میکند، پردازش میکند و خروجیهایی تولید میکند که بهمرور پیشرفتهتر میشوند. به همین دلیل است که منطق داروینی را میتوان در بستر فرهنگ نیز مشاهده کرد. برای روشنتر شدن، ابتدا باید توضیح دهیم که فرهنگ چگونه منتقل میشود و چگونه رفتار نسلهای بعد یا دیگر افراد را تحت تأثیر قرار میدهد. در چهارچوب سهگانۀ پیشین، نخستین عنصر به ایدهها، باورها و پیشنهادها مربوط است. ذهن انسان بهواسطۀ کارکردهای شناختیاش، منبع اصلی شکلگیری این ایدههاست. ذهن ما نهتنها دارای شناخت است، بلکه زبانمند نیز است و توانایی تولید جملات، گزارهها و اندیشههای بازتابی[۲۵] و فراتأملی[۲۶] را دارد. بنابراین ایدهها و باورها در ذهن انسان ساخته میشوند. اما از آنجا که افراد نگرشها و گرایشهای متفاوت دارند، باورها و گزارههایی که میسازند نیز تنوع و تفاوت چشمگیری خواهند داشت. نکتۀ مهم این است که باید توضیح دهیم ایدهها چگونه انتخاب و منتقل میشوند. همین مرحله، نقطهای است که فرهنگ شکل میگیرد و توسعه مییابد. فرآیند یادگیری اجتماعی دقیقاً همان مکانیسمی است که ایدهها را از ذهنی به ذهن دیگر منتقل میکند و به آنها نوعی «توارث» میبخشد. به این ترتیب، کارکرد اصلی فرهنگ را میتوان در «آموختن از دیگری» جستوجو کرد. پرسشهای اساسی در این زمینه چنیناند: چه عواملی باعث میشوند یک ایده موجه شود؟ چه چیزی موجب میشود یک ایده مقبول افتد و دیگران آن را بپذیرند؟ چه فرآیندهایی تعیین میکنند کدام ایدهها ادامه یافته و در ذهن دیگران تثبیت شوند؟ همین سازوکارهاست که فرهنگ را جهت میدهند و موتور مجازی آن را به حرکت درمیآورند؛ ورودیها دریافت میشوند، پردازش میشوند و خروجیهای تازه و پیشرفتهتری تولید میشوند. فرایند فرهنگی، مجموعهای از مکانیسمها را دربر میگیرد که مشخص میکنند انسانها کدام ایدهها را جذب کنند، چگونه آنها را تغییر یا گسترش دهند و چگونه به دیگران منتقل کنند. حتی پس از انتقال، ایدهها بهطور ایستا باقی نمیمانند؛ بلکه در ذهن دریافتکنندگان دچار تغییر، اصلاح یا بهبود میشوند. بنابراین، فهم فرهنگ نیازمند درک این چرخۀ پویا از انتخاب، تغییر و انتقال ایدههاست.
برای توضیح عملکرد فردی که اطلاعات اجتماعی را دریافت میکند، مثلاً کودکی که در خانواده متولد میشود و بهتدریج نسبت به محیط پیرامون خود حساس و پذیرنده میگردد، میتوان سه استعاره بهکار گرفت: اسفنج، غربال و جویندۀ راهبردی. این استعارهها کمک میکنند درک روشنتری از یادگیرندۀ فرهنگی و سازوکارهای ذهنی او داشته باشیم. استعارۀ نخست، «اسفنج»، ذهنی را توصیف میکند که دادههای محیطی را منفعلانه جذب میکند. همانطور که اسفنج آب را به خود جذب میکند، این ذهن نیز ایدهها و باورهای فرهنگی را بدون پالایش یا نقد در خود جای میدهد. در چنین حالتی، فرد عاملیت چندانی ندارد و بیشتر بهعنوان دریافتکنندهای منفعل عمل میکند. این نگاه با مدلی که ریچارد داوکینز مطرح کرده و آن را «مدل سادهدلانه یا زودباورانه» مینامد، همسو است. در این مدل، فرض بر آن است که کودکان یا یادگیرندگان اولیه، به دلیل قدرت جذب بالای ذهن خود، ممکن است حتی باورهای نادرست یا زیانبار را نیز بیهیچ تمایزی دریافت کنند. ایدۀ «اسفنج فرهنگی» در نظریۀ میمتیک داوکینز بهوضوح دیده میشود. در این نظریه تکههای اطلاعات فرهنگی (که «میم» نامیده میشوند) مانند ویروسهای ذهنی در فضای فرهنگی جریان مییابند و به ذهنهای مستعد نفوذ میکنند. این میمها در ذهن تثبیت شده و گسترش مییابند، گویی که همچون مستعمرهای در حال تکثیرند. در چنین روایتی، ذهن فرد تنها میزبان این میمهاست و هیچ نقش فعالی در انتخاب یا پالایش آنها ندارد. این وضعیت شباهت بسیاری به بازاریابی دارد؛ جایی که پیامهای تکراری تأثیر بیشتری بر انتخاب مخاطب میگذارند. برای نمونه، فردی که بارها تبلیغ کوکاکولا و تنها چند بار تبلیغ پپسی را دیده باشد، احتمال بیشتری دارد صرفاً به دلیل اینکه بیشتر در معرض کوکاکولا بوده، به سمت آن گرایش پیدا کند. در این نگاه، انسانها موجوداتی منفعل ترسیم میشوند که تنها میزبان هجوم میمها هستند. ذهن آنان نه انتخاب میکند و نه پردازش؛ بلکه هرآنچه را در محیط وجود دارد، درست یا نادرست، ارزشمند یا بیاهمیت، جذب میکند. در نتیجه، استعارۀ «اسفنج»، فرد یادگیرنده را قربانی فرهنگ نشان میدهد؛ موجودی که در برابر اطلاعات محیطی بیدفاع است و ذهنش میتواند بهسادگی آلوده یا تسخیر شود.
استعارۀ دوم، استعارۀ «غربال»[۲۷] است. در این مدل، ذهن یادگیرنده همچنان فاعلیت کامل ندارد، اما برخلاف استعارۀ اسفنج، منفعل مطلق هم نیست. ذهن بهصورت گزینشی عمل میکند؛ برخی ایدهها و مفاهیم برایش جذابترند و بیشتر توجه و به حافظه سپرده میشوند؛ در حالی که بسیاری دیگر از مفاهیم کمتر اهمیت مییابند و بدون ثبت ماندگار، از ذهن عبور میکنند. در این تصویر، ذهن یادگیرنده همچون غربالی است که تنها بخش خاصی از دادهها را در خود نگه میدارد و باقی را کنار میگذارد. این استعاره را میتوان با یافتههای علوم شناختی دین نیز پیوند داد. همانطور که در اپیزود پیشین اشاره شد، ذهن انسان به دلیل فرآیندهای تکاملی، مجهز به سازوکارها و سوگیریهایی است که جهتگیریهای خاصی در پردازش اطلاعات ایجاد میکنند. این سوگیریها سبب میشوند برخی ورودیهای فرهنگی بهتر پذیرفته شوند و برخی دیگر، بهسادگی نادیده گرفته شوند. به بیان دیگر، ذهن بهطور طبیعی گرایشهایی دارد که مشخص میکنند چه چیزی جذاب و ماندگار باشد. برای نمونه، مفهوم HADD نشان میدهد ذهن انسان نسبت به حضور عاملها در داستانها، حساسیت ویژهای دارد و این عناصر بهسادگی در حافظه جای میگیرند. همچنین در سوگیری «حداقلی-ضدشهودی»[۲۸] توضیح میدهد چرا داستانهایی که تنها بخش کوچکی از عناصرشان غیرعادی یا فراطبیعی است، بیشتر در ذهن باقی میمانند. اگر داستانی کاملاً عجیب و پر از عناصر غیرواقعی باشد، به همان اندازه به خاطر سپرده نمیشود؛ زیرا ذهن به ترکیبهای اندک اما شاخص حساستر است. از این منظر، ذهن، خالی یا بیجهت نیست؛ بلکه ساختاری دارد که موجب میشود اطلاعات خاصی بیشتر درونی شوند. برای مثال، داستان «درخت سخنگو» دقیقاً به همین دلیل ماندگار است؛ زیرا تنها یک عنصر فراطبیعی دارد که با سایر عناصر عادی ترکیب شده و بهخوبی در حافظه ثبت میشود. به این ترتیب، استعارۀ «غربال» نشان میدهد ذهن انسانی همچون فیلتری عمل میکند که تنها آنچه با سوگیریها و سازوکارهای شناختیاش همخوانی دارد، جذب و ذخیره میشود؛ در حالی که سایر دادهها عبور میکنند و از بین میروند.
استعارۀ سوم، «جویندۀ راهبردی»[۲۹] است. این مدل ذهن انسان را نه همچون مدل اسفنجی، منفعل و نه صرفاً همچون مدل غربالی، نیمهفعال میداند؛ بلکه بهمثابه عاملی فعال، هدفمند و آگاه به تصویر میکشد. در این رویکرد، افراد بهطور هوشیارانه در پی دستیابی به اطلاعات فرهنگی ارزشمندند و میکوشند آگاهانه بهترین دادهها را از معتبرترین منابع به دست آورند. یادگیری در این مدل صرفاً نتیجۀ مواجهه با محیط یا تکرار محرکها نیست؛ بلکه فرآیندی فعال و انتخابگرانه است که طی آن، فرد با در نظر گرفتن منابع، کیفیت اطلاعات و انگیزههای پنهان انتقالدهندگان دانش، مسیر یادگیری خود را هدایت میکند. در این چشمانداز، فرد نه تنها به این فکر میکند که چه کسانی در چه حوزههایی تخصص دارند، بلکه در زمان مواجهه با ابهام یا عدم قطعیت، به سراغ نشانهها، سرنخها و منابع مختلف میرود تا از میان انبوه دادههای فرهنگی، بهترین و قابلاعتمادترین اطلاعات را بیابد. حتی زمانی که از فردی متخصص یا معتبر آموزش میگیرد، ذهن او منفعل باقی نمیماند؛ بلکه با نقادی و بررسی صحت و دقت مطالب، در پی اطمینان از کیفیت یادگیری است. برای نمونه، شاگردی که از معلم زبان مشورت میگیرد، تنها به گرفتن پاسخ اکتفا نمیکند؛ بلکه همزمان مراقب است تا خطا یا سوگیری احتمالی را تشخیص دهد و از آن پرهیز کند. ویژگی بارز این استعاره آن است که فرد علاوه بر سنجش کیفیت دادهها، همواره در پی درک اهداف و انگیزههای منابع اطلاعاتی نیز است؛ یعنی او میپرسد چرا یک فرد خاص، چنین اطلاعاتی را منتقل میکند، چه سود یا منفعتی در کار است و این انتقال چه تأثیری بر فرآیند یادگیری او خواهد داشت. از این دیدگاه، یادگیرندۀ فرهنگی، موجودی انتخابگر، هوشمند و نقاد است که آگاهانه در مسیر یادگیری حرکت میکند. اهمیت استعارۀ «جویندۀ راهبردی» در آن است که در پژوهشهای تکامل فرهنگی، به تدریج به استعارهای مسلط تبدیل شده و چهارچوب اصلی برای توضیح نحوۀ یادگیری و انتقال فرهنگ را فراهم کرده است. اگرچه بسیاری از دانشمندان علوم شناختی، همچنان مدل ذهن را بیشتر نزدیک به استعارۀ «غربال» میدانند، اما در حوزهی تکامل فرهنگی، این استعارۀ «جویندۀ راهبردی» است که دست بالا را یافته و بهعنوان مدل غالب برای فهم فرآیندهای فرهنگی پذیرفته شده است. این تمایز، نقطهای کلیدی در درک چگونگی عملکرد فرهنگ و سازوکارهای یادگیری آن به شمار میرود.
اکنون بحث به مرحلهای تازه وارد میشود: «راهبردهای یادگیری»[۳۰]. نویسنده تأکید میکند که همۀ اطلاعات اجتماعی در دسترس، ارزش و اعتبار یکسانی ندارند. برخی مفاهیم و ایدهها کارآمدتر و سودمندترند و برخی افراد که این اطلاعات را منتقل میکنند، نسبت به دیگران آگاهتر، توانمندتر و قابلاعتمادتر به شمار میروند. هدف اصلی این است که انسان بتواند با اتکا به بهترین منابع اطلاعاتی، نه تنها شانس بقا را افزایش دهد، بلکه حتی شرایط رشد و پیشرفت را نیز فراهم آورد. در این چهارچوب، اطلاعات فرهنگی همچون نوعی «وجه رایج»[۳۱] یا ارز اطلاعاتی در نظر گرفته میشود که انسانها در تعاملات روزمرۀ خود، با آن سروکار دارند. پرسش اصلی این است که چگونه میتوان با بهرهگیری از راهبردهای یادگیری، بیشترین بهره را از این «ارز اطلاعاتی» برد و از میان انبوه دادههای اجتماعی، گزیدهای از ارزشمندترین و سودمندترین عناصر را برگزید. برای روشن شدن موضوع، میتوان چنین پرسید: اگر قرار باشد ارگانیسمی طراحی کنیم که قادر باشد از این «وجه رایج» فرهنگی به بهترین شکل بهرهبرداری کند، چه سازوکارهایی باید در نظر گرفته شود؟ آیا کافی است هر اطلاعاتی که دریافت میشود، بیکموکاست ذخیره و بازتولید گردد؟ یا آنکه باید افراد موفق شناسایی شوند و رفتارها و عملکردهای آنها بهطور مستقیم تقلید شود؟ شاید هم بهترین مسیر آن باشد که اجزای مختلفِ عملکردهای سودمند دیگران با هم ترکیب شده و به شکلی تازه بازآفرینی شوند. این پرسشها نشان میدهند که فرآیند یادگیریِ فرهنگی، بههیچوجه ساده نیست و پیچیدگیهای بسیاری دارد. به همین دلیل است که پژوهشگران حوزۀ تکامل فرهنگی، مجموعهای از راهبردها و روشها را شناسایی و تدوین کردهاند؛ راهبردهایی که نشان میدهند انسانها چگونه میتوانند در میان انبوه اطلاعات، بهترین مسیرها را انتخاب کنند و بیشترین بهره را از «سرمایۀ فرهنگی» موجود در پیرامون خود ببرند.
راهبردهای یادگیری اجتماعی را میتوان به دو دستۀ اصلی تقسیم کرد: «سوگیریها و جهتگیریهای محتوایی»[۳۲] و «سوگیریها و جهتگیریهای زمینهای یا بافتمحور».[۳۳] در دستۀ محتوایی، چهار گرایش اصلی دیده میشود: نخست، حساسیت به هیجانات مثبت یا منفی؛ دوم، توجه به مفاهیم و الگوهایی که ماندگاری بیشتری در حافظه دارند؛ سوم، گرایش به پیامدهای مثبتتر و چهارم، تمرکز بر اطلاعات اجتماعی. این جهتگیریها موجب میشوند برخی محتواها، راحتتر جذب و درونیسازی شوند. در دستۀ زمینهای نیز، دو نوع الگوی یادگیری وجود دارد که عبارتاند از: وابسته به تکرار و وابسته به مدل. در الگوی وابسته به تکرار[۳۴]، فرد از رفتار جمع پیروی میکند. برای مثال، اگر در رستورانی، صف طولانی برای یک غذا تشکیل شود، بسیاری از افراد همان غذا را انتخاب میکنند. در مقابل، در الگوی یادگیری وابسته به مدل[۳۵]، فرد از یک الگوی خاص تبعیت میکند، حتی اگر این الگو با رفتار جمع متفاوت باشد. برای نمونه، مشاهدۀ موفقیت یک فرد در زمینهای خاص میتواند باعث شود دیگران از او الگوبرداری کنند. این مدلها میتوانند در سطوح مختلف وجود داشته باشند. برای مثال، رفتارها و شیوههای مربی تیمی که نقش مسلط و برجسته دارد، بهعنوان نمونهای برای یادگیری در نظر گرفته میشوند. همچنین، این راهبرد میتواند در سطح خانواده یا همسالان هم رخ دهد. ممکن است رفتار اعضای خانواده یا همسالان، شما را تحت تأثیر قرار دهد و شما از آنها یاد بگیرید. نکتۀ مهم آن است که این راهبردها پویا و متنوعاند. افراد بسته به شرایط و منابع موجود، تصمیم میگیرند از کدام الگو پیروی کنند. ممکن است فردی تحت فشار جمع به سمت رفتاری خاص سوق پیدا کند، اما در عین حال، الگوی یک مربی یا معلم قابلاعتماد موجب شود همان فرد مسیر متفاوتی انتخاب کند. به این ترتیب، انتخابها و رفتارهای فرهنگی همیشه نتیجۀ ترکیب پیچیدهای از محتوا، بافت و الگوهای موجود در محیطاند.
در ادامه، به تفاوت میان «جهتگیریهای محتوایی» و «جهتگیریهای بافتمحور» میپردازیم. جهتگیریهای محتوایی به این پرسش پاسخ میدهند که ذهنهای تکاملیافتۀ ما چگونه با اطلاعات ورودی سازگار میشوند و چه نوع دادههایی، بیشترین هماهنگی را با ساختار و ظرفیت ذهن دارند. در اینجا، تمرکز بر خود محتواست؛ یعنی بر ویژگیهایی که سبب میشود برخی ایدهها یا مفاهیم، بیشتر در ذهن ماندگار شوند. در مقابل، جهتگیریهای بافتمحور، به انتخاب الگوها و مدلهای اجتماعی مرتبطاند و توضیح میدهند که افراد در محیط فرهنگی یا اجتماعی خود، چه کسانی را بهعنوان منابع معتبر و آموزنده برمیگزینند. اگر به جهتگیریهای محتوایی توجه کنیم، پرسش اصلی این است: «چه چیزی» ارزش یادگیری دارد و در ذهن باقی میماند؟ ایدۀ اصلی این است که برخی مفاهیم یا روایتها بهطور طبیعی «چسبندهتر»اند و راحتتر در حافظه جای میگیرند. نمونۀ بارز آن، اصل حداقلی-ضدشهودی است؛ یعنی داستانهایی که تنها یک عنصر غیرمنتظره یا فراواقعی در آنها وجود دارد، بیش از سایر داستانها ماندگار میشوند. دلیل این امر به ساختار تکاملیافتۀ ذهن بازمیگردد. ذهن انسان اساساً به دنبال نظم و پیشبینی است؛ اما وقتی همه چیز بیشازحد منظم و قابل پیشبینی باشد، دچار یکنواختی و ملال میشود. در مقابل، یک «آشفتگی کوچک» یا غافلگیری خوشخیم میتواند این ملال را بشکند و توجه ذهن را برانگیزد. این سازوکار را میتوان در بسیاری از عرصهها مشاهده کرد. شوخیها و بازیها اغلب بر پایۀ همین غافلگیریهای کنترلشده شکل میگیرند و جذابیتشان ناشی از همین اصل است. حتی در روابط عاطفی نیز گفته میشود که غافلگیریهای کوچک یا چالشهای ملایم میتوانند تازگی ایجاد کنند و مانع یکنواختی شوند. ذهن ما به گونهای تکامل یافته که از این «غافلگیریهای خوشایند» استقبال کند؛ زیرا آنها فرصتی برای کشف الگوهای تازه فراهم میآورند. مثالی ساده این است که شنیدن روایت درختی که سخن میگوید، در ذهن ماندگار میشود؛ زیرا تنها یک عنصر غیرعادی دارد و ذهن میتواند آن را با ساختارهای آشنای خود ترکیب کند. اما اگر داستانی پر از عناصر عجیب و متعدد باشد، پردازش آن دشوار میشود و جذابیتش کاهش مییابد. در نتیجه، ماندگاری ایدهها در ذهن بیش از آنکه به خود دادههای بیرونی مربوط باشد، به سازوکار انتخابگر و تکاملیافتۀ ذهن انسان وابسته است. این ذهن است که برخی مفاهیم را به دلیل تناسب با گرایشهای طبیعی خود، جذابتر و ماندگارتر مییابد.
ذهن انسان معماری ویژهای دارد که تعیین میکند کدام ایدهها یا داستانها برایش جذابتر باشند. این معماریِ ذهنی، مشخص میکند که چه مفاهیمی راحتتر درونی میشوند، در حافظه باقی میمانند و با سهولت بیشتری انتقال پیدا میکنند. اگر بخواهیم این پدیده را نامگذاری کنیم، میتوانیم از اصطلاح «ایدههای چسبنده»[۳۶] استفاده کنیم. نکتۀ مهم اینجاست که چسبندگی نه صرفاً ویژگی ذاتی ایدههاست و نه صرفاً محصول ذهن ما؛ بلکه در تعامل میان ایده و سازوکار شناختی ما شکل میگیرد. برخی ایدهها دقیقاً با ساختار ذهنی ما همخوانی دارند و به همین دلیل ماندگار میشوند؛ در حالی که برخی دیگر، چنین قابلیتی ندارند. سوگیریهای محتوایی در یادگیری فرهنگی به همین موضوع اشاره دارند؛ ذهن تکاملیافتۀ ما برخی ایدهها را چسبندهتر از سایرین تجربه میکند. برای نمونه، ترانههای تبلیغاتی که مدام در ذهن تکرار میشوند، داستانهای بهیادماندنی که فراموش نمیشوند یا شایعاتی که ناخواسته بازگو میشوند، همه نمونههایی از محتوای چسبندهاند. این ماندگاری به خاطر شیوۀ کارکرد ذهن اتفاق میافتد، نه صرفاً ویژگیهای خود ایده. بنابراین، موفقیت یک ایده در انتقال فرهنگی، نه صرفا ناشی از ذات آن ایده است و نه فقط به دلیل معماری ذهن ما؛ بلکه حاصل هماهنگی و تعامل این دو است. درست مانند رابطۀ قفل و کلید، برخی ایدهها به گونهای طراحی یا شکل گرفتهاند که دقیقاً در «قفلهای ذهنی» ما جای میگیرند و به همین دلیل ماندگار و جذاب میشوند. با این حال، آنچه برای ما چسبنده است، ممکن است برای گونهای دیگر هیچ کششی نداشته باشد. پرندگان آوازخوان یا پستاندارانی مانند نهنگها و دلفینها نیز نوعی یادگیری فرهنگی دارند که در «لهجههای صوتی» یا «آوازهای گروهی» آنها دیده میشود. برای مثال، پرندگان یک منطقۀ خاص، آواز متفاوتی با پرندگان منطقۀ دیگر دارند و نهنگهای یک جمعیت نیز الگوی صوتی متفاوتی از جمعیتهای دیگر تولید میکنند. درون یک گروه، شباهت وجود دارد، اما میان گروهها تفاوتهایی مشاهده میشود. این نشان میدهد که «ایده یا آهنگ چسبنده» برای یک نهنگ یا پرنده، الزاماً برای انسان یا حتی دیگر گونههای همان حیوانات چسبنده، متناسب نیست. بنابراین، میزان ماندگاری و انتقال اطلاعات فرهنگی، کاملاً وابسته به تناسب آن با معماری شناختی هر گونه است.
برای روشنتر شدن موضوع، میتوان به پژوهشهایی اشاره کرد که محققانی مانند نورِنزایان[۳۷] و همکارانش انجام دادهاند. آنها به بررسی «موفقیت فرهنگی» داستانهای پریان، بهویژه روایتهای برادران گِریم[۳۸]، پرداختند و پرسش اصلیشان این بود که چرا برخی از این داستانها توانستهاند در فرهنگ ماندگار شوند، در حالی که بسیاری دیگر به فراموشی سپرده شدهاند. در این مطالعه، پژوهشگران داستانهای مختلف را تحلیل کردند تا ببینند کدامیک عناصر «حداقلی-ضدشهودی» را در خود دارند. نتایج نشان داد داستانهایی که تنها یک یا دو عنصر حداقلی-ضدشهودی دارند، بیشترین موفقیت فرهنگی را کسب کردهاند. برای مثال، قصۀ «سیندرلا» با وجود داشتن برخی عناصر جادویی و فراطبیعی، نسل به نسل منتقل شده و همچنان شناختهشده باقی مانده است. در مقابل، داستانهایی مانند «کاهوی الاغ»[۳۹] که یا کاملاً مطابق با انتظارات معمولی بودند یا سرشار از عناصر ضد شهودی متعدد و افراطی، نتوانستهاند جایگاه پایداری در فرهنگ عمومی پیدا کنند. این یافتهها نشان میدهد که موفقیت فرهنگیِ یک داستان، بیش از هر چیز به ایجاد تعادل میان آشنایی و شگفتی بستگی دارد؛ داستان باید به اندازۀ کافی آشنا باشد تا ذهن، آن را درک و دنبال کند و در عین حال، به اندازهای متفاوت و غیرمنتظره باشد تا توجه را جلب کرده و در حافظه ماندگار شود. یکی دیگر از سوگیریهای محتوایی که نقش مهمی در ماندگاری ایدههای فرهنگی دارد، هیجان «انزجار»[۴۰] است. وقتی به کتابهای آدابدانی[۴۱] صد یا دویست سال پیش نگاه میکنیم، توصیههایی میبینیم که امروز بدیهی به نظر میرسند؛ مثلاً نوشته شده که هنگام غذا خوردن، آب دهان خود را بیرون نیندازید. این رفتار در زمان خود رایج بوده و سپس تبدیل به یک ایدۀ فرهنگی شده که «این کار چندشآور است و نباید انجام داد». امروزه روانشناسان میدانند که انزجار یکی از هیجانهای زیستی است که هدف اصلی آن، پیشگیری از تماس با عوامل بیماریزا است. وقتی چیزی چندشآور به نظر میرسد، ما ناخودآگاه از آن اجتناب میکنیم تا احتمال ورود میکروبها به بدن کاهش یابد. همین سازوکار زیستی باعث شده برخی ایدههای فرهنگی که با احساس انزجار همخوانی دارند، شانس بالایی برای ماندگاری و موفقیت پیدا کنند. به طور کلی، میزان موفقیت فرهنگی یک ایده، وابسته به سه عامل اصلی است: نخست، سهولت یادگیری آن؛ دوم، سهولت بهخاطرآوری یا قابلیت یادآوری و سوم، سهولت انتقال آن به دیگران. این سه مؤلفه (یعنی سهولت در یادگیری، یادآوری و انتقال) تعیین میکنند که یک ایده تا چه اندازه میتواند در بستر فرهنگی باقی بماند و گسترش پیدا کند.
اکنون به بررسی جهتگیریهای بافتمحور میپردازیم. برخلاف جهتگیریهای محتوایی که بر جذابیت و ویژگیهای خود اطلاعات تمرکز داشتند، این دسته به پرسش «از چه کسی و از چه منبعی یاد میگیریم» توجه میکند. در اینجا اهمیت اصلی بر جایگاه و ویژگیهای منبع انتقالدهنده است، نه صرفاً محتوای اطلاعات. ذهن انسان همۀ منابع را یکسان نمیبیند؛ برخی افراد، معلمان یا الگوها معتبرتر، جذابتر یا تأثیرگذارتر تلقی میشوند و اطلاعاتی که از آنها دریافت میکنیم با دقت و توجه بیشتری پردازش میشوند. به بیان ساده، جهتگیریهای بافتمحور به انتخاب منبع مربوط میشوند و تعیین میکنند که چه کسی در یادگیری اجتماعی نقش تعیینکنندهای دارد. یکی از بارزترین نمونههای این جهتگیری، یادگیری مبتنی بر «همرنگی با جمع»[۴۲] است. در این نوع یادگیری، افراد به جای آزمون و خطا، به رفتار اکثریت گرایش پیدا میکنند. این راهبرد، در موقعیتهای روزمره و اجتماعی کاربردی است؛ برای مثال، تصور کنید در رستورانی هستید و نمیدانید سرویس بهداشتی کجاست؛ در چنین شرایطی، به جای پرسوجو، به مسیری نگاه میکنید که افراد بیشتری به آن سمت میروند و همان مسیر را دنبال میکنید. در مقیاس گستردهتر، بسیاری از هنجارها و رفتارهای فرهنگی از همین طریق شکل میگیرند. همرنگی با جمع، نه تنها یک راهبرد یادگیری است، بلکه در شکلگیری هویت گروهی نیز نقش مهمی ایفا میکند؛ وقتی افراد رفتارها و گرایشهای یکدیگر را تقلید میکنند، مجموعهای مشترک از باورها و رفتارها ایجاد میشود که هویت گروهی را تقویت میکند و اعضا را بهعنوان بخشی از یک کلِ اجتماعیِ هماهنگ و یکپارچه درمیآورد. علاوه بر این، افراد تمایل دارند از کسانی بیاموزند که دانش، مهارت یا توانمندی واقعی دارند. اما چون این ویژگیها همیشه قابل مشاهده نیستند، ذهن انسان به سرنخهای غیرمستقیم توجه میکند. یکی از مهمترین این سرنخها، جایگاه اجتماعی[۴۳] فرد است. منطق ضمنی این است که اگر کسی به جایگاه اجتماعی معتبر دست یافته، احتمالاً تواناییها و دانش او نقش مهمی در موفقیتش داشته است و بنابراین ارزش دارد که از او یاد بگیریم. با این حال، جایگاه اجتماعی میتواند از دو مسیر متفاوت به دست آید؛ در حالت نخست، فرد واقعاً به دلیل شایستگیها، مهارتها یا ویژگیهای مثبت شخصیتی، مورد تأیید دیگران قرار میگیرد و جامعه به تدریج او را به موقعیت بالاتری میرساند. در حالت دوم، جایگاه اجتماعی ممکن است بازتابی از شایستگی واقعی نباشد؛ قدرت، روابط سیاسی، فشارهای اجتماعی یا حتی لابیگری میتوانند فردی را، بدون آنکه دانش یا مهارت واقعی داشته باشد، به موقعیت بالایی برسانند. این تمایز نشان میدهد که تکیۀ صرف بر جایگاه اجتماعی بهعنوان شاخص توانایی، میتواند گمراهکننده باشد. به همین دلیل، روانشناسی فرهنگی و تکاملی تأکید میکند که انسانها معمولاً ترکیبی از سرنخها مانند موفقیت واقعی، شهرت و تأیید جمعی را در انتخاب منابع یادگیری خود مدنظر قرار میدهند.
بنابراین میتوان دو نوع راهبرد یا مدل موفق را از هم تمیز داد: دستهای که با زور، فشار یا روابطِ قدرت، به جایگاه خود رسیدهاند و ممکن است افرادی چاپلوس دور خود جمع کنند و دستهای که واقعاً توانمندی و شایستگی دارند و دیگران بهطور خودخواسته، با تحسین و دلبستگی، به آنها نزدیک میشوند و تلاش میکنند از آنها بیاموزند و رشد کنند. این گرایش نشان میدهد که انسانها تمایل دارند به رهبران و مدلهای موفق نزدیک شوند و از آنها یاد بگیرند. با این حال، در این فرآیند ممکن است دچار بیشیادگیری[۴۴] شویم؛ یعنی تشخیص اینکه کدام بخش از توانمندیها و ویژگیهای یک رهبر، عامل موفقیت اوست، دشوار باشد. وقتی فردی موفق را مشاهده میکنیم، رفتارها، گفتارها، عادات و صفات او، همگی، بهطور همزمان دیده میشوند و ما تمایل پیدا میکنیم آنها را تقلید کنیم. این تقلید و درونیسازی، فرآیندی طبیعی است؛ افراد بهطور فعال رفتارها و باورهای یک مدل موفق را کپی و تکرار میکنند تا از او بیاموزند و خود رشد کنند. شرکتهای تبلیغاتی نیز از همین گرایش انسانی بهره میبرند. آنها معمولاً افراد موفق، شناختهشده یا دارای جایگاه اجتماعی و پرستیژ را در تبلیغات خود نشان میدهند؛ زیرا میدانند انسانها تمایل دارند از مدلهای موفق تقلید کنند یا از آنها الگوبرداری کنند. وقتی میبینیم یک فرد کاریزماتیک، از محصول یا خدمات خاصی استفاده میکند، این گرایش فعال میشود و ما مسیر مشابه را دنبال میکنیم یا از او یاد میگیریم. اما دو مسئلۀ مهم در این فرآیند وجود دارد. اول آنکه معمولاً نسبت به چنین فردی، انتظار رعایت ادب، احترام و تبعیت وجود دارد؛ بنابراین فرد یادگیرنده در موضع آسیبپذیری قرار میگیرد و مجبور است بخشی از رفتارهای خود را کنترل کند، به حرفهای رهبر گوش دهد و احترام او را حفظ کند. دوم آنکه، مشخص نیست کدام جنبه از رفتارها، اندیشهها و باورهای این فرد باعث موفقیت او شده است؛ یعنی یادگیرنده نمیتواند به سادگی تشخیص دهد چه عواملی در موفقیت رهبر نقش دارند و کدام ویژگیها باید تقلید شوند. این دو عامل با هم باعث میشوند فرد یادگیرنده در موقعیت آسیبپذیری قرار گیرد و احساس کند در معرض خطر است. چنین شرایطی میتواند فرصت سوءاستفاده برای رهبر فراهم کند؛ بهگونهای که ممکن است از منزلت اجتماعی خود استفاده کند و از پیروان بخواهد کاری را انجام دهند که صرفاً در جهت منافع رهبر باشد، نه در جهت رشد یا موفقیت آنها. در عمل این پدیده در بسیاری از روابط رهبر-پیرو مشاهده میشود؛ جایی که انواع خدمات و رفتارهایی از پیروان خواسته میشود و اغلب، صرفاً پاسخگوی اهداف رهبرند، نه الزاما موجب پیشرفت یا عقلانیت فرد پیرو.
موضوع آخر این فصل مربوط به قابلیت اعتماد و نمایشهای اعتبارافزا[۴۵] است. این بحث با بخش پیشین مرتبط است؛ جایی که توضیح دادیم انسانها معمولاً تمایل دارند از افرادی که موفقتر یا برجستهتر به نظر میرسند، تقلید کنند و از آنها یاد بگیرند. در اینجا یک مکانیسم مکمل مطرح میشود که میتواند مانع سوءاستفادۀ رهبران یا مدلهای موفق از پیروان شود. این مکانیسم، همان نمایشهای اعتبارافزا است؛ یعنی زمانی که رهبر یا آموزشدهنده، عملی را که موعظه میکند، خود بهطور واقعی انجام دهد و به آن متعهد باشد. بهعنوان مثال، اگر یک مربی یا فرد محترم بگوید غذایی سالم است یا رفتاری درست است، اما خود آن را رعایت نکند، اعتبار و باورپذیری او کاهش مییابد و ذهن پیرو ممکن است نسبت به صداقت و نیت او شک کند. اما اگر رهبر، عملی را که خود توصیه میکند انجام دهد، این تطابق میان گفتار و عمل نشاندهندۀ تعهد واقعی اوست و پیامد آن، افزایش اعتماد پیروان است. با توجه به این توضیحات، هدف اصلی نمایشهای اعتبارافزا، حفظ صداقت و اعتماد در روابط یادگیری فرهنگی و تقلید از مدلهای موفق است. هرچه این نمایشها بیشتر و آشکارتر باشند، احتمال آنکه افراد مفاهیم، رفتارها و ارزشهای فرهنگی ارائه شده را بپذیرند، اجرا کنند و پیگیری نمایند، افزایش مییابد.
در ادامه به جمعبندی نکات اصلی این فصل میپردازیم و سازوکارهای کلیدی یادگیری و انتقال فرهنگ در انسانها را مرور میکنیم. گونۀ انسان بهطور استثنایی موفق است و بخش عمدهای از این موفقیت، مرهون فرهنگ است. ما قادر هستیم مغزهای خود را به هم متصل کنیم و بهصورت جمعی، مسائلی را حل کنیم که هیچکدام از ما بهتنهایی قادر به حل آنها نیستیم. این توانایی نه صرفاً ناشی از جذب منفعلانۀ اطلاعات فرهنگی است و نه صرفا به این دلیل که ذهنهای ما برخی مفاهیم را چسبنده میدانند؛ بلکه ما مصرفکنندگانِ فعالِ فرهنگ هستیم که بهصورت راهبردی، به دنبال بهترین و کاربردیترین اطلاعات میگردیم. برای این منظور، ما به مجموعهای از راهبردهای یادگیری متکی هستیم؛ این یادگیریها را میتوان بهعنوان جهتگیریهای تکاملیافته در نظر گرفت که به ما کمک میکنند اطلاعات فرهنگی را از جهان اجتماعی خود استخراج کنیم. انتخاب اطلاعات فرهنگی در ذهن ما، حداقل در دو سطح رخ میدهد. نخست، برخی اطلاعات به دلیل جهتگیریهای محتوایی موفق میشوند؛ یعنی برخی مفاهیم بهطور طبیعی با ساختار ذهن تکاملیافتهی ما سازگارند. این مفاهیم، معمولاً بار عاطفی بالایی دارند یا بهراحتی در حافظه ثبت میشوند و در نتیجه، شانس بیشتری برای موفقیت فرهنگی دارند. افزون بر این، جهتگیریهای بافتمحور نیز نقش مهمی ایفا میکنند. ما بهطور انتخابی به برخی منابع اطلاعاتی توجه میکنیم و منابع دیگر را نادیده میگیریم. برای مثال، ممکن است به همرنگی با جمع روی بیاوریم و باورها و رفتارهایی را بپذیریم که به نظر رایج و طبیعی میآیند؛ یعنی از خرد جمعی پیروی کنیم. همچنین، ممکن است از همسن و همجنس خود تقلید کنیم یا بهطور انتخابی از بزرگترهایی که پیش از ما موفق بودهاند، بیاموزیم. این جهتگیریهای مبتنی بر ویژگیهای جمعیتی کمک میکنند مدلهایی را برای یادگیری انتخاب کنیم که بیشترین احتمال را دارند که اطلاعات ارزشمند را در اختیار ما بگذارند. علاوه بر این، ممکن است تلاش کنیم از بهترینهای جمع خود بیاموزیم؛ کسانی که موفقیت خود را آشکارا نشان میدهند یا به دلیل منزلت اجتماعی، بهعنوان الگوهای معتبر در نظر گرفته میشوند. با این حال، یادگیری اجتماعی همواره با خطر سوءاستفاده و آسیبپذیری همراه است. به همین دلیل، انسانها تعدادی از مکانیسمهای تکاملیافته را دارند تا از خود در برابر سوءاستفاده محافظت کنند. یکی از این مکانیسمها، نمایشهای اعتبارافزاست؛ یعنی رهبر یا آموزشدهنده، اول خود، عملی را که توصیه میکند، انجام دهد و نشان دهد که به باورهای خود متعهد است. چنین نمایشهایی، احتمال سوءاستفاده از پیروان را کاهش میدهند و موجب افزایش اعتماد و پذیرش توصیهها و آموزشها میشوند.
دیدگاه مدرنِ تکامل فرهنگی نشان میدهد که یادگیرندگان همواره در تلاشاند تا بهترین اطلاعات ممکن دربارۀ جهان را بهدست آورند. ما منابع مختلف را بسته به نوع اطلاعات انتخاب میکنیم و حاضر هستیم برخی هزینهها را برای جلب توجه و یادگیری از بهترین آموزگاران بپردازیم. به این ترتیب، ما فرهنگ را نه بهصورت منفعلانه جذب میکنیم و نه صرفاً مانند یک غربال عمل میکنیم؛ بلکه آن را فعالانه دنبال کرده و با بهرهگیری از راهبردهای یادگیری بهینه، اطلاعات فرهنگی را استخراج و درونی میکنیم. نتیجۀ این فرآیند، چرخۀ تکاملی کامل است: در ساختارهای فرهنگی ما تنوع وجود دارد، برخی ایدهها و الگوها موفقترند و یادگیری اجتماعی، مکانیسمی برای انتقال نسلبهنسل فراهم میآورد. در نهایت سه مؤلفۀ کلیدی تکامل یعنی تنوع، انتخاب و انتقال، در فرهنگ نیز قابل مشاهدهاند. فرهنگ تکامل مییابد و یادگیری اجتماعی راهبردی انسان، کلید این فرآیند است.
[۱] Cultural Evolution
[۲] Social Darwinism
[۳] The Selfish Gene
[۴] Richard Dawkins
[۵] Meme
[۶] Not by Genes Alone
[۷] Richerson
[۸] Robert Boyd
[۹] The Secret of Our Success
[۱۰] Joseph Henrich
[۱۱] The Blank Slate
[۱۲] Steven Pinker
[۱۳] Blank Slate
[۱۴] University of British Columbia
[۱۵] Genotype
[۱۶] Phenotype
[۱۷] variation
[۱۸] selection
[۱۹] inheritance
[۲۰] Evolutionary Engine
[۲۱] variation
[۲۲] selection
[۲۳] inheritance
[۲۴] Memetics
[۲۵] reflective
[۲۶] metacognitive
[۲۷] Sieve Metaphor
[۲۸] minimally counterintuitive
[۲۹] Strategic Seekers Metaphor
[۳۰] Learning Strategies
[۳۱] Social Currency
[۳۲] Content-based Biases
[۳۳] Context-based Biases
[۳۴] Frequency-dependent Bias
[۳۵] Model-based Bias
[۳۶] Sticky Ideas
[۳۷] Aron Norenzayan
[۳۸] Brothers Grimm
[۳۹] The Donkey Lettuce
[۴۰] Disgust
[۴۱] Etiquette
[۴۲] conformist transmission
[۴۳] social status
[۴۴] Overlearning
[۴۵] credibility enhancing displays